حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٥
حر از اینکه توبه او مورد قبول واقع شده است خوشحال شد : الحمدلله ، پس توبه من قبول است ؟ بله . پس اجازه بدهید من بروم خودم را فدای شما کنم و خونم را در راه شما بریزم . امام فرمود : ای حر ! تو میهمان ما هستی ، پیاده شو ! کمی بنشین تا از تو پذیرایی کنیم . ( من نمیدانم امام با چه میخواست پذیرایی کند ) ولی حر از امام اجازه خواست که پائین نیاید . هر چه آقا اصرار کردند ، پائین نیامد . بعضی از ارباب سیر رمز مطلب را اینطور کشف کردهاند که حر مایل بود خدمت امام بنشیند ولی یک نگرانی او را ناراحت میکرد و آن اینکه میترسید در مدتی که خدمت امام نشسته است ، یکی از اطفال اباعبدالله علیه السلام او را ببیند و بگوید این همان کسی است که روز اول ، راه را بر ما بست ، و او شرمنده شود . برای اینکه شرمنده نشود و هر چه زودتر این لکه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشوید ، اصرار کرد اجازه دهید من بروم . امام فرمود حال که اصرار داری مانع نمیشوم ، برو . این مرد رشید در مقابل مردم میایستد ، با آنها صحبت میکند . چون خودش کوفی است با مردم کوفه موضوع دعوت را مطرح میکند ، میگوید : مردم ! اتفاقا من خودم جزء کسانی که نامه نوشته بودند ، نیستم ولی شما و سران شما که اینجا هستند ، همه ، کسانی هستید که به این مرد نامه نوشتید ، او را به خانه خود دعوت کردید ، به او وعده یاری دادید . روی چه اصلی ، روی چه قانونی ، روی چه مذهب و دینی ، اکنون با مهمان خودتان چنین رفتار میکنید ؟ ! بعد معلوم میشود که جریانی این مرد را خیلی ناراحت