حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٣
دلیلش هم این بود که هزار سوار به او داده بودند تا جلوی حسین بن علی علیه السلام را بگیرد ، و یک شجاع نام آوری است ، حسین از دل او طلوع کرده است . همانطور که آتشی که در دل سماور وجود دارد ، آن را به جوش میرود و در نتیجه بخار فشار میآورد و سماور را تکان میدهد و میلرزاند ، آن آتشی که حسین بن علی علیه السلام از حقیقت ، در دل این مرد روشن کرده بود ، در مقابل جدارهایی که در وجودش بود ( او هم مثل ما و شما دنیا میخواست ، پول و مقام و سلامت میخواست ، عافیت میخواست ) ، به او فشار آورده و میگوید برو به سوی حسین بن علی . ولی از طرف دیگر آن افکار مادی که در هر انسانی وجود دارد ، او را وسوسه میکند : اگر بروم ، ساعتی بعد کشته خواهم شد ، دیگر زن و فرزندان خود را نخواهم دید ، تمام ثروتم از دستم میرود ، شاید بعد از من اساسا دشمن تمام ثروتم را مصادره کند ، بچه هایم بیسرپرست میمانند ، زنم بیشوهر میماند . اینها مانع کشیده شدن او به سوی امام میشود . این دو نیروی مخالف به او فشار میآورد . یک وقتی نگاه میکنند میبینند حر دارد میلرزد . کسی از او پرسید چرا میلرزی ؟ تو که مرد شجاعی بودی . خیال کرد لرزشش از ترس او از میدان جنگ است ! گفت : نه ، تو نمیدانی من دچار چه عذاب وجدانی هستم . خودم را در میان بهشت و جهنم مخیر میبینم . نمید انم بهشت نسیه را بگیریم یا دنبال همین دنیای نقد بروم که عاقبتش جهنم است . مدتی در حال کشمکش و مبارزه با خود بود ، ولی بالاخره این مرد شریف و به تعبیر امام حسین ( ع ) حر و آزاده تصمیم خود را گرفت . برای اینکه