حماسه حسینی 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٤
یکی از آنها خواهش کرد که بیاید پهلو دستش با هم صحبت کنند تا خوابش نبرد . او هم رفت . هنگامی که همه خواب بودند ، یک وقت من گوش کردم دیدم این راننده دارد سرگذشت خودش را برای آن دانشجو میگوید . من هم به دقت گوش میکردم که بشنوم . اولا از مردم مشهد گفت که از آنهایشان که با آخوندها ارتباط دارند ، بدم میآید . فقط از آنها که اعیان هستند ، در " ارک " هستند ، خوشم میآید . گفت : خلاصه این را بدان که در میان همه فامیل من ، تنها کسی که راننده است ، منم ، باقی دیگر دکتر هستند ، مهندس هستند ، تاجر هستند ، افسر هستند ، بدبخت فامیل منم . گفت : علتش چیست ؟ گفت من سرگذشتی دارم : پدر من آدم مسلمان و بسیار مرد متدینی بود . من بچه بودم مرا به دبستان فرستاد . پیشنماز محله تا از این مطلب خبردار شد ، آمد پیش پدرم ، گفت تو بچهات را به مدرسه فرستادهای ؟ ! گفت : بله ، گفت : ای وای ! مگر نمیدانی که اگر بچهات به مدرسه برود ، لا مذهب میشود ؟ پدر من هم از بس آدم عوامی بود ، این حرف را باور کرد . من هم که بچه بودم . پدرم دیگر نگذاشت دنبال درس بروم ، مرا دنبال کارهای دیگر فرستاد . یک روز بعد از اینکه زن و بچه پیدا کردم فهمیدم که اصلا من سواد ندارم . معما برای من حل شد که این آدم ، بیچاره خودش مسلمان است ولی خودش را بدبخت صنف من میداند . میگوید این عمامه به سرها هستند که ما را بدبخت کردند . این یک جور نهی از منکر است ، یعنی رماندن ، بدبخت کردن مردم و دشمن ساختن مردم به دین و روحانیت . بعد من پیش