تبليغ بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٣ - ٦/ ٧ رعايت ظرفيت مخاطب
٣٥٨. الكافى به نقل از يعقوب بن ضحّاك، به نقل از مردى از شيعيان كه زين اسب مىساخت و خدمتگزار امام صادق عليه السلام بود: امام صادق عليه السلام در حالى كه در حيره بود، من و گروهى از اصحاب خود را براى كارى فرستاد. ما براى آن كار، رهسپار شديم. آنگاه ناراحت بازگشتيم.
بستر من در عمارتى بود كه در آن فرود آمده بوديم. من با همان اندوه، آمدم و خود را روى بستر انداختم. همان هنگام ديدم كه امام صادق عليه السلام مىآيد. راوى مىگويد: امام فرمود: «نزد تو آمدهايم» يا فرمود: «پيش تو آمديم». من از جاى خود برخاسته و نشستم و [امام] بر بالاى بسترم نشست و از من درباره كارى كه روانهام كرده بود، پرسيد. من گزارش كار را به ايشان دادم و ايشان، خدا را سپاس گفت.
آنگاه از گروهى سخن به ميان آمد. گفتم: فدايت شوم! ما از آنان بيزارى مىجوييم. آنان، بدانچه ما معتقديم، اعتقاد ندارند. فرمود: «آنان ما را دوست دارند، ولى آنچه را شما مىگوييد، نمىگويند. آيا شما از آنان برائت مىجوييد؟».
گفتم: آرى.
فرمود: «پس به نظرت چون آنچه نزد ماست، نزد شما نيست، شايسته است كه ما از شما بيزارى جوييم؟».
گفتم: نه، فدايت شوم!
فرمود: «و آنچه نزد خداست، نزد ما نيست. آيا به نظرت خداوند ما را رها كرده است؟».
گفتم: فدايت شوم! به خدا سوگند، نه. پس چه كنيم؟
فرمود: «با آنان دوست باشيد و از آنان بيزارى نجوييد؛ زيرا برخى از مسلمانان، داراى يك سهم [از ايمان]، و برخى داراى دو سهم، و برخى
داراى سه سهم، و برخى داراى چهار سهم، و برخى داراى پنج سهم، و برخى داراى شش سهم، و برخى داراى هفت سهماند. پس شايسته نيست آنچه بر [عهده] صاحب دو سهم است، بر كسى كه داراى يك سهم است، تحميل شود، و آنچه بر صاحب سه سهم است، بر كسى كه داراى دو سهم است، و آنچه بر صاحب چهار سهم است، بر كسى كه داراى سه سهم است، و آنچه بر صاحب پنج سهم است، بر كسى كه داراى چهار سهم است، و آنچه بر صاحب شش سهم است، بر كسى كه داراى پنج سهم است، و آنچه بر صاحب هفت سهم است، بر كسى كه داراى شش سهم است، تحميل شود.
برايت مَثَلى مىزنم: مردى همسايهاى مسيحى داشت. او را به اسلام دعوت كرد و اسلام را برايش زيبا تصوير نمود. و آن مرد مسيحى نيز دعوتش را پذيرفت [و مسلمان شد]. پس سحرگاه نزد او رفت و درِ خانهاش را كوفت. همسايهاش گفت: كيست؟
گفت: من فلانى [همسايه مسلمان تو] هستم.
گفت: چه مىخواهى؟
گفت: وضو بگير و لباسهايت را بپوش و تا براى نماز برويم.
مرد تازه مسلمان، وضو گرفت و لباسهايش را پوشيد و به همراه او رهسپار شد.
آن دو بسيار نماز خواندند. سپس نماز صبح را به جاى آوردند و تا بامداد در مسجد ماندند. مرد نصرانى به قصد خانهاش برخاست. همسايه مسلمان به او گفت: كجا مىروى؟ روز كوتاه است و تا ظهر، وقتِ اندكى مانده است.
آن مرد تا نماز ظهر، همراه او نشست.
همسايه مسلمان گفت: بين نماز ظهر و عصر، زمان كوتاهى مانده است، از اين رو، مرد تازه مسلمان را تا نماز عصر نگاه داشت.
مرد نصرانى برخاست تا به خانهاش برود؛ امّا همسايه مسلمانش گفت: ديگر آخرِ روز است، و از آغاز آن، كوتاهتر است. بدين ترتيب، آن مرد را تا خواندن نماز مغرب نگاه داشت.
و وقتى آن مرد خواست به سوى خانهاش رهسپار شود، باز همسايه مسلمان گفت: تنها يك نماز مانده است. مرد تازه مسلمان، ماند و نماز عشا را هم خواند. آنگاه از هم جدا شدند.
چون سحرگاه روز دوم فرا رسيد، همسايه مسلمان، مجدّدا درِ خانه تازه مسلمان را زد. آن مرد گفت: كيستى؟
گفت: من فلانى هستم.
گفت: چهكار دارى؟
گفت: وضو بگير و لباسهايت را بپوش و براى اداى نماز بيرون بيا.
تازه مسلمان گفت: براى چنين دينى دنبال كسى باش كه از من بىكارتر باشد. من انسانى تهىدست و عيالمندم».
امام صادق عليه السلام فرمود: «همسايه مسلمان، آن مرد مسيحى را به چيزى داخل كرد كه از آن خارجش ساخت» يا آنكه فرمود: «او را بدين ترتيب، وارد اسلام كرد و بدين ترتيب، خارجش ساخت».