تبليغ بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٨٣ - داستانى از اخلاص موسى عليه السلام
«إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا.» قصص، آيه ٢٥.
پدرم تو را مىطلبد تا پاداش آب دادنت براى [گوسفندان] ما را به تو بدهد.
موسى عليه السلام، همراه او به خانه آنها رفت. معلوم شد دخترانى كه در كنار چاه آب ديده و به آنها كمك كرده بود، فرزندان شعيبِ پيامبر هستند.
هنگامى كه موسى عليه السلام وارد خانه شعيب عليه السلام شد، وقت شام بود و غذا آماده. حضرت شعيب به جوان تازه وارد، تعارف كرد و فرمود:
يا شابُّ! إجلِس فَتَعَشِّ.
اى جوان! بنشين و شام بخور.
امّا موسى عليه السلام، همچنان ايستاده بود و بر سرِ سفره نمىنشست و در پاسخ ميزبان گفت:
أَعُوذُ بِاللّهِ!
به خدا پناه مىبرم!
شعيب عليه السلام كه از اين برخورد او شگفتزده شده بود، گفت:
وَ لِمَ ذلِكَ؟ أَ لَستَ بِجائِعٍ؟
اين [كار] براى چيست؟ مگر تو گرسنه نيستى؟
موسى عليه السلام در پاسخ گفت:
بَلى! وَ لكِن أَخافُ أَن يَكُونَ هذا عِوَضَا لِما سَقِيتُ لَهُما، و إنّا أهلُ بيتٍ لا نَبِيعُ شَيئا مِن عَمَلِ الآخرةِ بِمِلئِ الأرضِ ذَهبا!
آرى [گرسنهام]، امّا مىترسم كه اين شام در مقابل آب دادن [گوسفندان] براى آن دو دختر باشد، و ما خاندانى هستيم كه هيچ عملى براى آخرت را به كره زمينِ انباشته