تبليغ بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥١ - حديث
٤٢٩. امام على عليه السلام: اى مردم! سه دسته دين ندارند: كسى كه به انكار يك آيه از قرآن اعتقاد داشته باشد؛ و كسى كه به افتراى باطلى بر خداوند اعتقاد داشته باشد؛ و آنكه به اطاعت از كسى كه خداوند متعال را نافرمانى مىكند، اعتقاد داشته باشد.
٤٣٠. امام باقر عليه السلام خطاب به ابو نعمان: اى ابو نعمان! به ما دروغى را نسبت مده، كه دين حنيف ... از تو سلب مىشود كه تو به ناگزير، نگاه داشته و سؤال خواهى شد. پس اگر راست گفته باشى، تو را تصديق مىكنيم، و اگر دروغ گفته باشى، تكذيبت مىكنيم.
٤٣١. امام صادق عليه السلام: دروغ بستن بر خدا و رسولش از گناهان كبيره است.[١]
[١] در اينجا مناسب است از دو حكايتى كه محدّث نورى در بحث« پرهيز از دروغگويى در بيان مصيبتهاى سيد الشهدا عليه السلام» نقل كرده است، ياد كنيم:
١)« شخصى در شهر كرمانشاه، خدمت عالم كامل جامعِ فريد، آقا محمّد على رحمه الله، صاحب مقامع رسيده و عرض كرد: در خواب مىبينم كه به دندان خود، گوشت بدن مبارك حضرت سيد الشهدا عليه السلام را مىكَنَم. آقا او را نمىشناخت. سر به زير انداخت و متفكّر شد. سپس به او فرمود: شايد روضه خوانى مىكنى. عرض كرد: بلى. فرمود: يا ترك كن يا از كتب معتبر نقل كن».( لؤلؤ و مرجان، ص ١٦٩ ١٧٠)
٢)« سيد فاضلى از معتبرترين روضه خوانان، شبى در خواب ديد كه گويا قيامت شده و خلق، در نهايت وحشت و حيرت[ اند] و هر كس به حال خود مشغول و ملائكه ايشان را مىرانند به سوى حساب و با هر تنى دو موكّل بود و من چون اين داهيه را ديدم، در انديشه عاقبت خود كه با اين بزرگى امر به كجا خواهد كشيد. در اين حال، دو نفر از آن جماعت مرا امر نمودند به حضور در محضر خاتم النبيين صلّى اللّه عليه و آله. چون مآل كار خطرناك بود، مسامحه كردم. قهرا مرا كشاندند. يكى در پيش، ديگرى در عقب و من در وسط، هراسان و ترسناك سير مىكرديم كه ديدم عمارى بسيار بزرگى بر دوش جماعتى از طرف راست راه مىروند. به الهام الهى دانستم كه در آن عمارى، سيده زنان عالم است صلوات اللّه عليها و چون به عمارى نزديك شديم، فرصت را غنيمت دانسته، از دست موكّلان، فرار[ كردم] و خود را به زير عمارى رساندم. آن را قلعه محكم و محلّ منيعى ديدم كه پيش از من جمعى از گناهكاران به آنجا پناه برده بودند و موكّلين را ديدم از عمارى دور[ اند] و قدرت بر نزديك شدن به عمارى ندارند و به همان اندازه دورى با ما سير مىكنند و به اشاره، التماس كردند برگرديم، قبول نكرديم. آنگاه به اشاره ما را تهديد كردند. چون تكيهگاه خود را محكم ديديم، ما نيز ايشان را تهديد مىكرديم و با همين قوّت قلب سير مىكرديم كه ناگاه، رسولى از جانب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد و به آن معظّمه از جانب آن جناب گفت كه جمعى از گناهكاران امّت به تو پناه آوردهاند. ايشان را روانه كن كه به حساب ايشان برسيم. پس آن مخدّره اشاره فرمود كه موكّلان از هر طرف رسيدند و ما را به موقف حساب كشاندند. در آنجا منبرى ديديم بسيار بلند كه پلّههاى زيادى داشت و سيد انبيا صلّى اللّه عليه و آله بر بالاى آن نشسته و امير المؤمنين عليه السلام بر پلّه اوّل آن ايستاده و مشغول است به رسيدن حساب خلايق و آنها در پيش روى آن حضرت، صف كشيده[ اند]. چون نوبت حساب به من رسيد، مرا مخاطب كرد و به نحو سرزنش و توبيخ فرمود:" چرا ذلّت فرزندم حسين را خواندى و او را به مذلّت و خوارى نسبت دادى؟". پس در جواب متحيّر شدم و جز انكار، چاره نديدم. پس منكر شدم كه نخواندم. پس ديدم دردى به بازويم رسيد، گويا ميخ آهنى در آن فرو رفته. ملتفت شدم به طرف خود. مردى را ديدم كه در كفَش طومارى است. آن را به من داد. گشودم، ديدم صورتْ مجلس من در آن بود و در هرجا هر وقت هر چه خوانده بودم، در آن ثبت شده بود و از آن جمله، همان فقره كه از من سؤال كردند.
پس حيله ديگر به خاطرم آمد. گفتم مجلسى رحمه اللّه آن را در جلد دهم بحار ذكر كرده. پس به يكى از خدّام حاضر فرمود:" برو از مجلسى آن كتاب را بگير". پس ملتفت شدم، ديدم از طرف راست منبر، صفوف بسيار است كه اوّل آن، جنب منبر و آخر آن، خداى داند كه به كجا منتهى مىشود و هر عالمى مؤلّفاتش[ را] در پيش رويش گذاشته، شخص اوّل در صف اوّل، مرحوم مجلسى است. چون رسول حضرت پيغام را به او رساند، در ميان كتب، آن كتاب را برداشت[ و] به او داد. گرفت[ و] آورد. اشاره فرمود به من دهد. گرفتم و در بحر تحيّر فرو رفتم؛ زيرا كه غرض از آن حيله و افترا، خلاصى از آن مهلكه بود.
پس پاره اوراق آن را بيهوده به هم زدم. در آن حال، حيله ديگر به خاطرم آمد. پس گفتم: آن را در مقتل حاجى ملّا صالح بَرَغانى ديدم. باز به خادمى فرمود:" برو به او بگو كتاب را بياورد" و رفت و گفت: در صف ششم يا هفتم، شخص ششم يا هفتم، حاجى مذكور بود. كتاب را خود برداشت و آورد.
پس امر فرمود آن فقره را در آن كتاب، پيدا كنم. دو مرتبه خوف برگشت و مضطرب شدم و راه چاره از هر طرف بسته شد. بيهوده مشغول برگرداندن اوراق بودم با قلب هراسان، تا آن كه مىگويد چون از خواب بيدار شد، جماعتى از اهل صنف خود را جمع كرد و آنچه در خواب ديده بود، نقل نمود و گفت: اما من پس در خود، قوّه اقامه شروط روضه خوانى را نمىبينم. آن را ترك مىكنم و هر كه مرا تصديق مىكند، سزاوار است او نيز دست از آن بكشد. با آن كه ساليانه، مبالغ خطيرى از اين راه به او مىرسيد، از آن چشم پوشيده و دست از روضه خوانى كشيد».( همان، ص ١٨٠ ١٨٣)