دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١١
ب ـ دارايى بسيار
١٧٤.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : از ثروت حذر كنيد ؛ زيرا در گذشته مردى بود كه مال و اولاد گرد آورد و به خود و خانواده اش پرداخت و براى آنان جمع كرد و اندوخت . ملك الموت در هيئت شخصى فقير به نزد او آمد و درِ خانه اش را كوبيد . دربانان بيرون آمدند . ملك الموت به آنان گفت : خواجه خويش را صدا بزنيد كه نزد من بيايد. دربانان گفتند : «خواجه ما براى چون تو كسى ، بيرون آيد؟!» و او را عقب راندند و از درِ خانه دورش كردند. ملك الموت دوباره با همان هيئت به سوى آنان آمد و گفت : خواجه خويش را صدا بزنيد و به او بگوييد من ملك الموت هستم . خواجه چون اين سخن را شنيد ، ترسان و هراسان نشست و به يارانش گفت : با او به نرمى سخن بگوييد و به او بگوييد : خدا خيرت دهد! شايد دنبال كس ديگرى غير از خواجه ما هستى! ملك الموت به آنان گفت : خير . و نزد خواجه رفت و به وى گفت : برخيز و آنچه مى خواهى ، وصيّت كن ؛ زيرا پيش از آن كه بيرون روم ، جانت را خواهم گرفت . اهل خانه فرياد زدند و گريستند. خواجه به آنان گفت : صندوق ها را باز كنيد و آنچه را از زر و سيم در آنهاست ، بنويسيد (/ بريزيد) . آن گاه رو به پول ها كرده و به بد و بيراه گفتن به آنها پرداخت و گفت : لعنت خدا بر شما پول ها! پروردگارم را از ياد من برديد و مرا از كار آخرتم غافل ساختيد تا آن كه فرمان خدا چنين مرا غافلگير كرد!
١٧٥.امام باقر عليه السلام : در عهد پيامبر خدا ، مؤمنى فقير و سخت نيازمند در ميان صُفّه نشينان [١] به سر مى برد . او در تمام اوقات با پيامبر خدا بود و در هيچ نمازى نبود كه با پيامبر خدا نباشد . پيامبر خدا دلش براى او مى سوخت و به نيازمندى و غربت او مى نگريست و مى فرمود : «اى سعد! اگر چيزى به دستم برسد ، تو را بى نياز مى كنم» . مدّت ها گذشت و چيزى به دست پيامبر خدا نرسيد . اندوه پيامبر خدا بر سعد ، شدّت گرفت . خداوند سبحان از غصّه پيامبر خدا براى سعد ، آگاه شد و جبرئيل عليه السلام را با دو درهم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله فرو فرستاد . جبرئيل به پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشت : اى محمّد! خداوند از غصّه تو براى سعد ، آگاه شد . حال آيا دوست دارى او را بى نياز گردانى؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «آرى» . جبرئيل عليه السلام گفت : اين دو درهم را بگير و به او بده و دستور بده تا با آنها كاسبى كند. پيامبر خدا درهم ها را گرفت . سپس براى نماز ظهر بيرون رفت . سعد بر درِ حجره هاى پيامبر خدا ايستاده و منتظر ايشان بود . پيامبر خدا چون او را ديد ، فرمود : «اى سعد! كاسبى كردن بلدى؟» . سعد گفت : به خدا سوگند ، تاكنون مالى نداشته ام كه با آن كاسبى كنم! پيامبر صلى الله عليه و آله دو درهم را به او داد و فرمود : «با اينها كاسبى كن و [آنها را] براى به دست آوردن روزىِ خدا به كار بينداز» . سعد ، آن دو درهم را گرفت و همراه پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و نماز ظهر و عصر را با ايشان خواند . پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود : «برخيز و در طلب روزى برو كه من از حال و روز تو غمناك بودم ، اى سعد!» . وضع سعد ، چنان شد كه هر چه با يك درهم مى خريد ، با دو درهم مى فروخت و اگر با دو درهم مى خريد ، به چهار درهم مى فروخت . بدين ترتيب ، دنيا به سعد ، رو كرد و مال و منالش بسيار شد و كسب و كارش بالا گرفت . پس در كنار درِ مسجد ، دكانى زد و در آن جا نشست و در همان جا به كسب و كار پرداخت . هر گاه بلال براى نماز ، اقامه مى گفت و پيامبر خدا بيرون مى آمد ، سعد همچنان سرگرم دنيا بود و بر خلاف گذشته و زمانى كه هنوز گرفتار دنيا نشده بود ، ديگر نه وضويى مى ساخت و نه آماده نماز مى شد . پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود : «اى سعد! دنيا تو را از نماز ، باز داشته است!» و او مى گفت : چه كنم؟ اموالم را ضايع كنم؟! به اين آدم ، جنس فروخته ام و مى خواهم بهايش را از او بگيرم . از اين يكى ، جنس خريده ام و مى خواهم پولش را بدهم. پيامبر خدا از اين وضع سعد ، ناراحت شد ، بيشتر از وقتى كه از نادارىِ او ناراحت شده بود . در پىِ اين بود كه جبرئيل عليه السلام بر ايشان فرود آمد و گفت : اى محمّد! خداوند از اندوه تو براى سعد ، آگاه شد . كدام يك را دوست تر مى دارى : حالِ اوّل او را ، يا اين حالِ او را؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «جبرئيلا! حال اوّلِ او را ؛ چرا كه دنياى او آخرتش را بر باد داده است» . جبرئيل عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشت : همانا دوستىِ دنيا و مال و منال ، مايه فتنه و باز داشتن از آخرت است . به سعد بگو آن دو درهمى را كه به او دادى ، به تو برگردانَد . در اين صورت ، به زودى به حالى كه در ابتدا داشت ، باز مى گردد. پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون رفت و به سعد برخورد و به او فرمود : «سعد! نمى خواهى آن دو درهمى را كه به تو دادم ، به من پس بدهى؟». سعد گفت : چرا ؛ دويست درهم مى دهم. [پيامبر صلى الله عليه و آله ] فرمود : «اى سعد! من بيش از دو درهم از تو نمى خواهم» . سعد ، دو درهم به پيامبر صلى الله عليه و آله داد. از آن پس ، دنيا به سعد پشت كرد ، به طورى كه هر چه گرد آورده بود ، رفت و سعد ، به حال و روز اوّلش باز گشت.
[١] صفّه نشينان ، مهاجران تهى دستى بودند كه منزلى براى سكونت نداشتند و از اين رو در سايه گاهى از مسجد مدينه ، زندگى مى كردند (النهاية : ج ٣ ص ٣٧ مادّه «صفف») .