دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٥
٧٥٣.العُمدة ـ به نقل از اَنَس ـ : چون روز مباهله [١] شد و پيامبر صلى الله عليه و آله ميان مهاجران و انصار ، پيمان برادرى بست ، با آن كه على عليه السلام ايستاده بود و پيامبر صلى الله عليه و آله او را مى ديد و جايگاهش را مى شناخت ، ميان او و هيچ كس ، برادرى برقرار نكرد . پس ، على عليه السلام با چشم گريان رفت . پيامبر صلى الله عليه و آله ، جوياى او شد و فرمود : «ابو الحسن چه شد؟». گفتند : اى پيامبر خدا! او با چشم گريان ، از اين جا رفت . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اى بلال! برو و او را نزد من بياور» . بلال ، در پى على عليه السلام رفت . على عليه السلام با چشم گريان ، وارد خانه اش شده بود . فاطمه عليهاالسلام به او گفت : «خداوند ، چشمانت را نگرياند! چرا گريه مى كنى؟». گفت : اى فاطمه! پيامبر خدا ، ميان مهاجران و انصار ، برادرى افكند و با آن كه من ايستاده بودم و او مرا مى ديد و مى دانست كجا ايستاده ام، ميان من و هيچ كس ، برادرى برقرار نساخت. فاطمه عليهاالسلام گفت : «خدايت اندوهگين نكناد! شايد تو را براى خودش نگه داشته بوده است» . بلال [بر آنها وارد شد و] گفت : اى على! پيامبر صلى الله عليه و آله تو را طلبيده است . على عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «چرا گريه مى كنى ، اى ابو الحسن؟» . گفت : اى پيامبر خدا! ميان مهاجران و انصار ، پيمان برادرى بستى و من ، ايستاده بودم و مرا مى ديدى و مى دانستى كجا ايستاده ام؛ امّا ميان من و هيچ كس ، برادرى برقرار نساختى! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «من ، تو را براى خودم نگه داشته بودم . آيا دوست ندارى كه برادر پيامبرت باشى؟». على عليه السلام گفت : چرا ، اى پيامبر خدا! من كجا و اين افتخار كجا؟ پس ، پيامبر خدا ، دست او را گرفت و بالاى منبر برد و فرمود : «بارخدايا! اين از من است و من ، از او . هان! او براى من ، همچون هارون است نسبت به موسى . هان! هر كه من مولاى اويم ، اين على ، مولاى اوست» . پس ، على عليه السلام ، شادمان برگشت . عمر بن خطّاب ، در پىِ او رفت و گفت : بَه بَه ، اى ابو الحسن! تو مولاى من و مولاى هر مسلمانى شدى.
[١] مصادف با بيست و چهارم ذى حجّه (وسائل الشيعة : ج ٨ ص ١٧١ ح ٤٧) .