دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥٤
لا اُمّ لك؛ واللّه إلاّ دفنا دفنا . [١] شبى [پدرم مغيره] آمد و از خوردن غذا خوددارى كرد . او را غمگين ديدم . ساعتى منتظرش ماندم و خيال كردم كه براى ما و يا در كار ما اتّفاقى افتاده كه او اندوهگين است . به او گفتم : چه شده است كه امشب غمگين هستى؟ گفت : فرزندم! من از نزد خبيث ترينِ مردم مى آيم! گفتم : چه اتّفاقى افتاده است؟ گفت : با معاويه تنها نشسته بودم كه به او گفتم : اى امير المؤمنين! تو از ما به حكومت رسيدى . كاش دادگرى نمايى و بساط نيكوكارى بگسترانى ؛ چرا كه تو ديگر مُسن شده اى! كاش به برادرانت از بنى هاشم نگاه لطفى كنى و به خويشاوندانت رسيدگى نمايى! به خدا سوگند كه امروزه ديگر چيزى (قدرتى) ندارند كه از آن بترسى . معاويه به من گفت : هرگز ، هرگز! آن مرد تَيمى به حكومت رسيد و عدالت پيشه كرد و خوبى ها نمود ؛ امّا به خدا سوگند كه با مُردنش ، نام او نيز مُرد و فقط ممكن است يك نفر پيدا شود و بگويد : ابو بكر . پس از آن ، مرد عَدِى (عمر) به حكومت رسيد و ده سال تلاش كرد و زحمت كشيد ؛ ولى به خدا سوگند ، همين كه مُرد ، نامش هم مُرد . فقط ممكن است فردى پيدا شود و بگويد : عمر . سپس برادرمان عثمان ، به حكومت رسيد . مردى به حكومت رسيد كه كسى در نسب ، چون او نبود . او كارها كرد و آن رفتار با او شد (وى را كشتند) ؛ امّا به خدا سوگند كه با مُردنش ، نام او نيز مُرد و از رفتارى كه با او شد نيز ديگر سخنى به ميان نيامد . ولى آن مرد هاشمى ، در هر روز ، پنج مرتبه نامش فرياد زده مى شود كه : «أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه ». با اين وجود ، ديگر چه كارى باقى مى ماند؟ اى مادر مُرده! به خدا سوگند كه راهى جز دفن كردن و دفن كردن [اين نام] ، باقى نمى ماند!
[١] الأذان تشريعا و فصولاً : ص ٢٩ .[٢] ر . ك : ص ٣٢١ (درآمد : حكمت اذان / حكمت اجتماعى) .[٣] نهج البلاغة : نامه ١٦ .[٤] مروج الذهب : ج ٤ ص ٤١ ، الأخبار الموفّقيّات : ص ٥٧٦ ح ٣٧٥ ، شرح نهج البلاغة : ج ٥ ص ١٢٩ ، كشف اليقين : ص ٤٦٦ ح ٥٦٥ ، كشف الغمّة : ج ٢ ص ٤٤ ؛ بحار الأنوار : ج ٣٣ ص ١٦٩ ح ٤٤٣ .[٥] ر . ك : ص ٣٣٥ (فصل يكم : تشريع اذان / ردّ برخى روايات درباره چگونگى تشريع اذان) .