اديان شناسى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٤
مهربان حتى ابرها را پيوسته بر آسمان بالاى سرشان مستقر مىكرد تا از سايه آن، استفاده كرده، از آفتاب سوزان و گرماى بيابان، مصون بمانند؛ و دهها عنايات خاص ديگر، به حدى كه اوضاع، بر وفق مراد بنى اسرائيل گرديد. «١» امّا نه اشتهاى اين قوم سركش و بهانه جو، سيرى بردار بود، ونه در خواستها و خواهشهاى آنها پايانپذير و محدود شدنى! از اين رو، تقاضاها و در خواستهاى بىجاى آنان از موسى و هارون (ع) ادامه يافت، كه به جا آوردن همه آنها نه به مصلحت شان بود و نه امكان تحقق عقلى و منطقى داشت. يكى از اين خواهشها، تقاضاى رؤيت خدا با چشم بود كه با توجه به اين كه خداوند، جسم نيست تا با چشم، ديده شود، هر چه موسى و هارون (ع) گفتند كه تحقق چنين در خواستى عملى نبوده و محال است، به گوش آنها فرو نرفت. تا سرانجام اين تقاضا موجب غضب الهى، و سبب نزول عذاب آسمانى شده بود. «٢» از وقايع مهم، و يا اين كه مهمترين واقعه و رخداد دوران رسالت حضرت موسى (ع) اين بود كه آن حضرت پس از سر و سامان دادن اوضاع آشفته و زندگى از هم پاشيده بنى اسرائيل، فراغتى يافت تا به دعوت محبوبش خداى يكتا به كوه طور رود، و دستورها و برنامههاى دينىاش را از سرا پرده غيب، دريافت كند. به اين منظور به الهام الهى به بالاى كوه رفت؛ و فرامين الهى را كه بر (دو طرف) دو لوح منقوش بود، برگرفت و به ميان قوم خود جهت ابلاغ پيام و حيانى رسالت خويش بازگشت، ولى مردم را ديد كه در ميان خود گوساله زرينى را قرار دادند و به رقص و پايكوبى مشغولند. خشمناك شد و لوحها را به زمين انداخت، لوحها شكست و خورد گرديد. موسى (ع) گوساله زرين را گرفت و خورد كرد و در آتش انداخت. بار ديگر به كوه طور رفت. «يهوه» خداى اسرائيل او را مخاطب ساخت كه برو دو لوح سنگى بتراش و بامدادان به بالاى كوه باز آى، و هيچ كس با تو نيايد. موسى (ع) به فرمان خدايش عمل كرد، و دو لوح سنگى بتراشيد و بامدادان با خود به