اديان شناسى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٩
٢- اتّهام سياسى «و چون صبح شد همه رؤساى كَهَنه و مشايخ قوم بر عيسى، شورا كردند كه او را هلاك سازند. پس او را بند، نهاده بردند و به پنطيوس پيلاطس والى، تسليم نمودند ... امّا عيسى در حضور والى ايستاده بود پس والى از او پرسيده گفت: آيا تو پادشاه يهودهستى؟ عيسى به او گفت: تو مىگويى؛ و چون رؤساى كهنه و مشايخ از او شكايت كردند هيچ جواب نمىداد. پس پيلاطس وى را گفت: نمىشنوى چقدر بر تو شهادت مىدهند؟ امّا در جواب وى يك سخن هم نگفت به قسمى كه والى، بسيار متعجّب شد.» «١» عيسى بر صليب «٢» سرانجام شوراى عالى يهود «سنهدرين» حضرت عيسى مسيح (ع) را به اتّهام اين كه خود را پسر خدا، معرّفى كرده بود كافر شناخته ومحكوم به مرگ كرد. براى اجراى حكم، او را تسليم پيلاطس حاكم رومى فلسطين كردند. پيلاطس، كوشش فراوان كرد تا بتواند آن حضرت را از مرگ برهاند و به جاى او دزدى را به صليب بكشاند. امّا روحانيّان يهود زير بار نرفتند و بر مجازات اعدام عيسى، پا مىفشاردند. اين بود كه در برابر پرسش والى كه گفت: «با عيسى مشهور به مسيح چه كنم؟ همگى گفتند: مصلوب شود. والى گفت: چرا، چه بدى كرده است؟ آنان بيشتر فرياد زده گفتند: مصلوب شود. چون پيلاطس ديد كه ثمرى ندارد بلكه آشوب، زياده مىگردد، آب طلبيده پيش مردم دست خود را شسته گفت: من برى هستم از خون اين شخص عادل، شما ببينيد!» سه ساعت از نيم روز گذشته بود كه او را به پاى دار آوردند؛ و طرفداران عيسى (ع) همه او را ترك گفتند جز چند تن از زنان كه تا دقايق آخِر، همراه او بودند و به حالش