اديان شناسى
 
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص

اديان شناسى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٠

كنيد، و دختران را بگذاريد، زيرا از ايشان خطرى متصور نيست. پس مردى از خاندان «لاوى» رفته و يكى از دختران لاويان را به زنى گرفته بود. از او پسرى پيدا كرد، مادرش سه ماه او را از چشمان ديگران پنهان داشت. پس تابوتى از «نى» براى كودك آماده ساخت، و آن را به قير و زفت بياندود، و طفل را در آن نهاده و در رود نيل انداخت، تا او را از كشتن نجات اديان شناسى ٣٥ از موسى(ع) تا داوود(ع) ..... ص : ٢٩ دهد. آب او را همى برد، تا دختر (زن) فرعون آن كودك را بديد، چون او را زيبا و گريان يافت دلش براى او سوخت، و گفت: «اين كودك از عبرانيان است»، پس او را به دايه‌اى سپرد، كه بر حسب اتفاق، مادرش بود، و او را «موسى» نام نهاد، كه به زبان مصرى به معناى «برگرفته از آب» است. موسى در دربار فرعون، رشد كرده، و برومند شد؛ و به اصل و نژاد سامى و اسرائيلى خود، پى برد. روزى، مردى قبطى از مصريان را ديد كه مردى عبرانى را كه از قوم او بود مى‌زد. به خشم آمد و آن مرد قبطى را چنان بزد كه در دم هلاك شد. روزبعد، خبر يافت كه فرعون از اين حادثه آگاه گرديده، و دستور قتل اورا داد. به اين خاطر از مصر گريخت و به شبه جزيره «سينا» رفت، سپس به شهر «مدين» در آمده، و در يكى از روزها كه به كمك دختران شعيب پيامبر (ع) شتافته، و در آب دادن گوسفندان كمك شان كرده بود، دختران شعيب خوبى‌هاى موسى (ع) در حق خود را نزد پدر، باز گفتند. شعيب (ع) او را نزد خود خوانده، و دخترش صِفوره (: صفورا) را به عقد او در آورد، و وى را به شبانى گوسفندانش گمارد. موسى (ع) پس از اتمام مدت قرار داد با زن و فرزند و گوسفندان خود به سوى مصر، روانه گشت، و چون به كوه «حوريب»، در صحراى «سينا» رسيد- كه به آن «جبل اللّه» گويند- فرشته خداوند در شعله آتش، از ميان بوته‌اى، بروى آشكار شد. موسى نگريست كه آن بوته به آتش شعله ور است، اما نمى‌سوزد. ناگاه ندايى از ميان بوته برخاست، «١» و گفت: «اى موسى! پيش نيا، و نعلين خويش را از پاى بيرون‌