اديان شناسى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣١
آور، زيرا مكانى كه در آن ايستادهاى زمين مقدّس است، و من يَهُوه هستم، خداى پدرانت، خداى ابراهيم، اسحاق و يعقوب. آنگاه دستور داد تا موسى (ع) به مصر برود، و بنى اسرائيل را از دست فرعون و كارگزاران ستمگرش نجات دهد. سپس خداوند، خطاب به موسى گفت: آن چيست كه در دست توست؟ گفت: عصاست. گفت: آن را بر زمين بينداز؛ و چون به زمين انداخت مارى شد، و موسى از نزدش گريخت. خدا فرمود: (نترس) دستت را دراز كن و آنرا بگير، پس دست خود را دراز كرد وآن را گرفت، و دوباره به شكل عصا در آمد! خداوند، بار ديگر به موسى (ع) گفت: دست خود را در گريبان خويش بگذارد، چون او چنين كرد مانند برف سفيد و نورانى شد. گفت اگر مردم، اين آيت را ديدند و باورت نكردند، از نهر، آبى بگير و بريز، تبديل به خون خواهد شد. «١» سپس موسى (ع) عرض كرد: خدايا! من فصيح نيستم. هارون- برادرم- را كه از من فصيحتر است به جانشينىام، برگزين تا يار و مددكارم باشد، واز جانب من سخن گويد. پس خداوند «يَهُوَه» هارون را جانشين موساى پيامبر گردانيد؛ و به او دستور داد تا به كمك برادرش موسى بشتابد، ودر امر رسالت و دعوت خلق، ياور اوباشد. «٢» آنگاه موسى و هارون، نزد مشايخ بنى اسرائيل رفتند، و هارون، همه فرامين خداوند به موسى را براى مشايخ و بزرگان قوم بنى اسرائيل بيان كرد؛ و بعد، اين دو، آيات و معجزات الهى را بر بنى اسرائيل و مشايخ آنها آشكار كردند، و آنان نيز به خداى موسى و هارون و رسالت و آيين اين دو (پيامبر) ايمان آوردند. پس از آن موسى و هارون نزد فرعون رفته، به او گفتند «يهوه» دستور داد تا از تو