آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢١٤ - اخبار
كشيده تا فرموده- سپس جبرئيل آن شهر را از زمين هفتم با بال خود كند و بالا برد تا أهل آسمان دنيا بنگ سگان و آواز خروسهاى آنها را شنيدند، و آن را واژگون كرد و بر آنها و هر كه اطراف شهر بود سنگ سجيل باريد.
٢١- و از همان (٣٦٢- روضه): بسندش از أبى جعفر ٧، كه چون خدا ابراهيم را خليل خود ساخت و مژده خلّت او رسيد، ملك الموت در صورت جوان سفيد كه دو جامه سپيد پوشيده، و سرش مرتب كرده بخانه ابراهيم ٧ آمد و وى او را از بيرون خانه پيشواز كرد، ابراهيم مرد غيورى بود و چون از خانه بيرون ميرفت براى كارى در خانهاش را مىبست و كليدش با خود برميداشت، سپس بازگشت و در گشود، ناگاه مردى زيباتر مردها را در خانه ديد، دست او را گرفت و گفت: اى بندهاك خدا چه كسى تو را وارد خانه من كرده؟ گفت: پروردگارش مرا وارد كرده، گفت: پروردگارش بدان سزاوارتر از من است، تو كيستى؟ گفت من، ملك الموتم.
ابراهيم هراس كرد، و گفت: آمدى جانم را بگيرى؟ گفت، نه ولى خدا بندهاى را دوست خود برگرفته و آمدم بتو مژده دهم، گفت: او كيست تا اينكه خدمت او كنم تا بميرم؟ گفت او توئى، و او نزد ساره رفت و گفت: خدايم مرا دوست خود گرفته.
٢٢- در درّ منثور (١ ص ٩١) از چند كتاب از ابن عباس، گفت: در اين ميان كه رسول خدا ٦ با جبرئيل در يك گوشه بود و بناگاه افق آسمان شكافت و جبرئيل رنگ باخت و درهم شد و بزمين چسبيد، ناگاه فرشتهاى برابر پيغمبر ٦ آمد و گفت: اى محمّد خدايت سلام ميرساند و مخير ميكند كه پيغمبر باشى و شاه يا پيغمبر باشى و بنده؟ رسول ٦ فرمود: جبرئيل با دست بمن اشاره كرد كه فروتنى كن و من دانستم خيرخواه است، و گفتم، پيغمبر و بنده، و آن فرشته بآسمان برآمد.
پيغمبر فرمود: من ميخواستم تو را از وى بپرسم، و حالى در تو ديدم كه