تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٩١ - در ذكر جماعتى از زنان كه علما، صبر و احتساب ايشان را نقل كردهاند
خدايش رحمت كناد (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) گفتند: شوهرت نيز وفات يافته است.
گفت: و وا حزناه. پيغمبر خداى- ٦- فرمود: «ان للزوج من المرأة لشعبة ما هى بشىء»: «به درستى كه شوهر از زن چون پيوندى است كه به چيزى در شمار نيايد.»[١] و روايت شده است كه صفيه بنت عبد المطلب اراده نمود كه بر سر بدن حمزه- رضى الله عنه- برادر خود در احد حاضر شود و قريش حضرتش را مثله كرده بودند، پيغمبر خداى- ٦- به پسر او زبير فرمود مادرت را ملاقات كن و او را معاودت ده كه آنچه بر برادرش شده است، مشاهد نكند. زبير گفت: مادر! رسول خداى- ٦- ترا امر فرموده است كه مراجعت نمايى. گفت: چرا مراجعت نمايم كه شنيدهام برادرم را مثله كردهاند و اين در راه خداى بوده و خداى بدان رضا داده و چگونه من رضا نمىدهم؟ هر آينه صبر و احتساب مىنمايم ان شاء الله. زبير خدمت آن حضرت بازگشت و سخن مادر را به عرض رسانيد. فرمود: راهش را بگشاى كه برود.
پس بر سر نعش حمزه حاضر آمد و رحمت بر او فرستاد و گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و براى او از خداى آمرزش خواست و مراجعت نمود[٢].
و از ابن عباس- رضى الله عنه- است كه گفت! چون حمزه- رضى الله عنه- شهادت يافت، در روز احد، صفيّه روى به احد آورده و حمزه را طلب مىنمود و شهادت او را هنوز مطلع نبود. من على و زبير را ديدم و آگاهانيدم. على زبير را فرمود كه مادرت را خبر ده. زبير گفت: تو عمهات را مطلع گردان صفيّه ايشان را ديدار كرد، پرسيد: بر برادرم چه گذشته است؟ چنان به او نمودند كه خبرى از او ندارند. به حضرت مقدس نبوى آمد، پيغمبر خداى فرمود:
«انى اخاف على عقلها»
: من بر عقل او ترسانم كه از مشاهده جسد حمزه زايل شود. پس دست مبارك بر سينهاش نهاد و دعا فرمود. صفيّه «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» گفت و گريست. بعد از آن پيغمبر خداى- ٦- آمد و بر سر جسد حمزه ايستاد و او مثله شده بود. فرمود: اگر بيتابى و جزع زنان نمىبود او را مىگذاشتم كه از حوصله مرغان و شكم درندگان محشور شود.[٣] جوانى از انصار كه خلّاد نام داشت در غزوه بنى قريظه شهيد شد. مادرش آمد و به او
[١] سنن ابن ماجه ١: ٥٠٧، المستدرك على الصحيحين ٤: ٦٢.
[٢] ابن هشام اين را در سيره نبويه خود ٣: ١٠٣ آورده است.
[٣] المستدرك على الصحيحين ٣: ١٩٧.