تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٧٨ - باب دويم در صبر است و آنچه ملحق به اوست
شد و به آن صدمه در گذشت. آن حضرت برخاست و فرزند را مرده يافت. به خادم فرمود:
«أنت حرّ لوجه الله أما إنك لم تتعمده.»
: «تو در راه خداى آزادى و عمدى نينديشيده بودى» پس از آن به تجهيز فرزند پرداخت»[١].
و از احنف بن قيس است كه گفت: بياموزيد علم را و حلم را و صبر را، به درستى كه من آموختم. گفتندش از كه آموختى؟ گفت: از قيس بن عاصم. گفتند، حلمش در چه پايه بود و به كدام اندازه مايه داشت؟ گفت: نزد او نشسته و سخن از هر جنس در پيوسته بوديم، ناگاه پسر او را كشته به خون آغشته آوردند و در پيش روى او گذاشتند و قاتل را نيز بسته بند و خسته كمند، حاضر كردند. حلقه دستها را از زانوان باز نكرد و قطع سخن ننمود و چون سخنش تمام شد، به قاتل فرزند خود روى آورد و گفت: اى فرزند برادر! ترا چه بر آن داشت كه اين كار را كردى؟ گفت: غضبناك بودم و از من اين نادره صادر شد. گفت: آيا هر وقت بر تو خشمى غالب آيد، خود را به خوارى در مىاندازى و خداى عز و جل را عصيان مىآورى و از عدد خويش مىكاهى؟ برو آزادت كردم و ديه فرزند خويش را به تو بخشيدم. پس از آن، روى به پسران خود آورد و گفت: اى فرزندان من! برادر خود را غسل دهيد و كفن بپوشانيد و چون فراغت يافتيد، جنازه را نزد من بياوريد كه بر او نماز گزارم. (و) چون دفن شد، فرزندان را گفت: مادر فرزند مقتول من، از شما نيست و از قومى ديگر است و گمان ندارم كه به آنچه شما از در فرمان من تمكين داريد، رضا دهد. ديه فرزند او را از مال من به او بپردازيد.[٢] و صدوق- عليه الرحمه (در) فقيه آورده است كه چون ذر بن ابى ذر- رضى الله عنه- وفات يافت، ابو ذر بر سر قبر او ايستاده و روى قبر را به دست خود مسح نمود و گفت:
اى ذر! خدايت رحمت كناد! به خداى قسم تو براى من نيكو فرزندى بودى و اكنون كه از اين دار فانى رخت بر بسته و رشته زندگانى دنيا را گسستهاى، من از تو خشنودم و از من مفقود نيستى و تو را از خود كاسته نمىدانم؛ بلكه ذخيره خير من شدهاى و مرا جز به خداى عز و جل، حاجتى نيست و اگر نه از ورود قبر بيم دارم، مسرور مىشدم كه به جاى تو باشم و حزنى كه براى تو دارم، مرا مشغول كرده است از حزنى كه بر توام باشد. به
[١] كشف الغمه ٢: ٨١ با تفاوت اندكى؛ بحار الانوار ٨٢: ١٤٢.
[٢] داستانى شبيه به اين را ابن عبد ربه در العقد الفريد ٢: ١٣٦ آورده است.