تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ١٠٠ - در ذكر جماعتى از زنان كه علما، صبر و احتساب ايشان را نقل كردهاند
عصابه[١] بر چشم او بست و جامه بر روى او پوشيد.
پس از آن گفت: اى پسرك من! تو براى ما نيكوكار و مهربان بودى، خداوند عزّ و جلّ مرا بر تو شكيبايى روزى كند هر آينه نماز را طول مىدادى و روزه را بسيار مىداشتى، خدايت از آنچه اميد رحمت او را داشتى بهرهور كناد و محروم نداراد و صبر ما را بر تو نيكو فرماياد. پس از آن رو به سوى من آورد و نظر كرد و گفت: اى عيادتكننده! به درستى كه پند دهنده را ديدى و ما با توئيم.
بيهقى از ذى النون مصرى روايت كرده است كه گفت: من در طواف خانه خداى بودم و دو كنيز ديدم كه روى آوردند و يكى از آنها اين بيتها را خواندن گرفت.
|
صبرت و كان الصبر خير مطيّة |
و هل جزع منى ليجدى فاجزع |
|
|
صبرت على ما لو تحمل بعضه |
جبال برضوى اصبحت تتصدّع |
|
|
ملكت دموع العين ثم رددتها |
الى ناظرى فالعين في القلب تدمع |
|
صبر كردم و صبر بهتر مركوبى است آيا جزع و بيتابى مرا فايدهاى مىدهد كه به جاى آورم؟
صبر كردم بر بليهاى كه اگر قدرى از آن بر كوههاى رضوى بار شود، از يك ديگر مىپاشند و اشك ديدگان را مالك شدم و بازش به سوى ديده بر گردانيدم، پس ديده بر دل اشك مىبارد.
گفتم: اى جاريه! اين بيتابى و شكوى را از چه دارى؟ گفت: از مصيبتى كه به من رسيده و هرگز به احدى نرسيده است.
گفتم: كدام مصيبت بوده است؟ گفت: مرا دو فرزند بود كه دو بچه شير را مانند بودند و پيوسته در پيش روى من بازى مىكردند. روزى پدرشان دو گوسفند قربانى كرد و از خانه بيرون رفت. يكى از پسران برادرش را گفت: اى برادر! مىخواهى بر تو بنمايم كه پدرمان چگونه گوسفند را قربان نمود؟ پس برخاست و مويهاى برادرش گرفت و سرش را از بدن جدا كرد و گريخت. پس پدرشان وارد شد و به او گفتم پسر، برادرش كشت و
[١] عصابه: دستمال.