تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ١٢٥ - باب چهارم در گريه است
عيسى وارد شديم و زوجه او ام سيف، دايه ابراهيم- ٧- فرزند رسول خداى- ٦- بود. آن حضرت ابراهيم را مىبوسيد و بر سينه مىچسبانيد.
پس از آن بار ديگر بر او وارد شد و ابراهيم در حالت احتضار بود و اشك از ديدگان آن حضرت فرو مىريخت. عبد الرحمن بن عوف به حضرت عرض كرد كه اى پيغمبر خداى! تو نيز بر فرزند خود گريه مىكنى؟ فرمود:
«يا ابن عوف انها رحمة»
: «به درستى كه اين گريه نرمى دل است» و باز گريست و فرمود:
«العين تدمع، و القلب يحزن، و لا نقول الا ما يرضى ربنا، و انا لفراقك يا ابراهيم لمحزونون.»
[١]: «چشم اشك مىبارد و دل، اندوهناك مىشود و نميگوييم جز آنكه پروردگار ما پسندد، پس فرمود ما از فراق تو اى ابراهيم اندوهناكانيم.» و از اسماء دختر زيد است كه گفت: چون ابراهيم پسر پيغمبر خداى- ٦- رحلت فرمود، آن حضرت گريست. تسليت دهندهاى به آن حضرت عرض كرد كه تو شايستهتر كسى هستى كه خداى تعالى حق او را بزرگ فرموده است. آن حضرت فرمود:
تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول ما يسخط الرب، لو لا انه وعد حق و موعود جامع و ان الآخر تابع للاول لوجدنا عليك يا ابراهيم افضل مما وجدنا و إنّا بك لمحزونون.»
: «چشم مىگريد، دل محزون مىشود و چيزى نمىگوييم كه نه خشنودى خدا در آن باشد، اگر نه مرگ را وعده راست بودى كه مقرّر است همه نفوس را فرا گيرد و چراغ زندگانى فرو مىبرد، هر آينهاى ابراهيم بر تو غمناك مىشديم زياده از اين كه شدهايم، و ما بر تو غمندگانيم.» و از جابر بن عبد الله انصارى- رضى الله عنه- است كه گفت: پيغمبر خداى- ٦- دست عبد الرحمن بن عوف را گرفت و بر بالين ابراهيم- ٧- وارد شد و او جان به جان آفرين تسليم مىنمود. او را از زمين بر گرفت و در كنار خود قرار داد و فرمود:
«يا بنيّ إنى لا املك لك من الله تعالى شيئا» و ذرفت عيناه، فقال له عبد الرحمن: يا رسول الله تبكى، اولم تنه عن البكاء؟ فقال رسول الله- ٦-: «انما
[١] صحيح البخارى ٢: ١٠٥.