تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٩٠ - در ذكر جماعتى از زنان كه علما، صبر و احتساب ايشان را نقل كردهاند
آن حضرت به تفتيش حال او پرداخت و كسى او را نشناخت و نشانى از او باز نداد.
روزى آن حضرت به راهى مىرفت، غلام سياهى ديد كه از خاك اثر سجده بر جبين داشت و شملهاى بر دوش افكنده و بر گردن خود بسته بود. آن حضرت او را به نور الهى شناخت و بر او سلام كرد و فرمود: چه نام دارى؟ گفت: اسم من برخ است.[١] «اللهم ما هذا من فعالك و ما هذا من حلمك و ما الذى بدا لك انقصت عليك عيونك ام عاندت الرياح عن طاعتك ام نفد ما عندك ام اشتدَّ غضبك على المذنبين. الست كنت غفارا قبل خلق الخاطئين؟ خلقت الرحمة و امرت بالعطف ام أ ترينا انك ممتنع ام تخشى الفوت فتعجل بالعقوبة.»: «اى خداى من! اين نه از كردار توست و اين نه از حلم توست و چه امر تازه براى تو روى داده است آيا ابرهاى رحمت تو كم آب شده است يا بادها از فرمان تو سر باز زدهاند يا خزانهاى داشتى تباهى گرفته است؟! رحمت خويش را از آن پيش آفريدى كه خطاكاران را خلعت وجود بخشى و ما را به مهربانى با يك ديگر امر فرمودى و تو به مهربانى و عطوفت با بندگان سزاوارترى. آيا بر ما نمايش مىدهى كه داراى مناعت و شكوهى يابيم مىدارى كه بندگان گناهكار از بند قدرت تو بيرون جهند و شتاب به نكال و عقوبتشان مىفرمايى؟» پس برخ مبالغه در دعا مىنمود تا باران شروع به باريدن كرد و آبها از هر طرف جارى شد و بنى اسرائيل در ميان آب به خانههاى خود مراجعت نمودند. چون برخ برگشت، حضرت موسى استقبالش فرمود و برخ گفت:
چگونه ديدى هنگامى كه با پروردگار خود مخاطبه كردم و چگونه انصاف مرا داد.[٢] باز به اخبار زنان صابره شكيبا رجوع مىنماييم و زنگ ملال از خواطر ماتمزدگان مىزداييم.
و روايت شده است كه اسماء بنت عميس- رضى الله عنها- چون خبر شهادت محمد بن ابى بكر پسر خود را شنيد كه كشته شد و او را در جيفه الاغ سوختهاند، بر سجاده خود ايستاد و نماز خواند (و) نشست و خشم خود را فرو خورد تا خون از پستانش فرو چكيد.[٣] و روايت شده است كه به جهينه بنت جحش[٤] خبر قتل برادرش را دادند. گفت:
[١] مدتى تو را ميجويم، بيرون شو و طلب ياران براى ما بكن. پس بيرون شد و گفت.
[٢] اين را فيض كاشانى در محجة البيضاء ٨: ٨١ آورده است.
[٣] حياة الحيوان الكبرى ١: ٢٤٧.
[٤] اسد الغابه ٥: ٤٢٨.