تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٨١ - باب دويم در صبر است و آنچه ملحق به اوست
نَصَباً[١] و بعد از آن، قاضى ورود شيخ عيسى و حكاية حادثهاش را بر وليد مىنويسد كه وليد او را حاضر نمود و نزد عروه فرستاد كه بليّه خود را باز گويد و عروه بداند كه بلا ديدهتر از او يافت مىشود. (و) هم قاضى گويد بهتر كسى كه عروه را تسليت داد، ابراهيم بن محمد بن طلحه بود كه گفت: پيشى گرفته عضوى از اعضا و فرزندى از فرزندانت به سوى بهشت و كل در پى جزو است و به درستى كه باقى گذاشت خداى تعالى از تو براى ما آنچه را ما به آن محتاجيم و از غير آن بىنياز و آن علم و راى توست كه خداوند تو را و ما را به آن سود بخشد و خداى است ولىّ ثواب و ضمين حساب توست.
روايت شده است از عياض بن عقبه فهرى، پسرى وفات يافت. چون او را به قبر نهاد، مردى گفت: اگر سيد جيش او را به وسيله صبر براى خود سرمايه اجر قرار دهد مىتواند.
گفت: چه مانع دارم كه نكنم؟ ديروز براى من زينت زندگانى دنيا بود و امروز براى من از باقيات صالحات عقبى گرديد: فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ.
و ابو على رازى گفته است سى سال با فضيل بن عياض مصاحبت ورزيدم و او را متبّسم و خندان نديدم، جز روزى كه على پسر او وفات يافت. گفتم: تو هرگز تبسم ننمودى و امروز به اين مصيبت خندانى؟! گفت: خداى عز و جل امرى را دوست داشت و من آنچه او- سبحانه و تعالى- دوست داشته است، دوست مىدارم.
عمر بن كعب هندى در غزاى شوشتر شهادت يافت و از پدرش پوشيده داشتند. پس از مدتى آگاهش كردند و اظهار جزعى نكرده دست برداشت و گفت: «الحمد لله الذى جعل من صلبى من اصيب شهيدا»: «سپاس خداوندى را كه قرار داد از پشت من كسى را كه بدرجه شهادت فايز گرديد.» پس از ان پسرى ديگر از او در غزوه جرجان به شهادت رسيد و مطلع شد و گفت: «الحمد لله الذى توفى منى شهيدا آخر.»: «منت خداى را عز و جل كه شهيدى ديگر از نسل من نيز پذيرفت.» و روايت كرده است بيهقى كه عبد الله بن مطرف وفات كرد. پدرش مطرف در لباس فاخر بر قوم خود بيرون آمد و استعمال روغن عطر كرده بود. قوم بر او خشمگين شدند و گفتند: عبد الله مىميرد و تو با لباس فاخر و استعمال بوى خوش بيرون مىآيى؟! گفت:
آيا زارى و اظهار كراهت نمايم در امرى كه خداى عز و جل مرا سه خصلت بر آن وعده
[١] الكهف/ ٦٢.