تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٨٠ - باب دويم در صبر است و آنچه ملحق به اوست
احتساب مرا براى او و فضل خود را براى من بيفزاى؛ به درستى كه رغبت من از دنيا و آخرت به سوى توست».
از او سؤال شد كه ذر با تو چگونه مىزيست؟ گفت: شب هرگز با او به راهى نرفتم جز اينكه در پيش روى من رفتى و روز هرگز با او حركت نكردم جز اين كه در قفاى من سير نمودى و هرگز به بامى بر نيامد كه من در زير سقف آن باشم[١].
قومى از بنى عبس بر بعضى از خلفا وارد شدند و در ميان ايشان مردى كور بود. خليفه از سبب كورى او سؤال نمود. گفت: در بطن وادى فرود آمده بوديم و همانا در بنى- عبس، كسى كه در مكنت و مال بر من فزونى داشته باشد نبود. بناگاه بارانى شديد شبانه باريدن گرفت و سيلى عظيم روى آورد و آنچه از مال و عيال و احشام و اغنام داشتم فرا گرفت و همه را هلاك نمود. سواى كودكى كه تازه متولد شده بود و شترى كه صعب و سركش بود و از من فرار كرد. طفل را بر زمين گذاشتم و به عقب شتر رفتم، چندانى نرفته بودم كه صيحه كودك به گوشم رسيد، برگشتم و سبعى ديدم كه شكم كودك را دريده و او را طعمه خود كرده است. خود را به شتر رساندم كه او را به تمكين در آورم، لگد به رويم افكند و در هم شكست و چشم من كور شد و صبح كردم در حالى كه نه مال داشتم و نه عيال و نه فرزند و نه چشم.
مترجم گويد در اين موقع اتفاقا به تاريخ قاضى ابن خلكان مرورى شد و ترجمه عروة بن الزبير از فقهاى سبعه مدينه به نظر در آمد و ربطى تمام با قصه شيخ داشت، لهذا نقل و ضميمه مىنمايد. چنان آورده است كه عروه به شام آمد و بر وليد بن عبد الملك اموى وارد شد و پسرش محمد با او همراه بود. محمد به اصطبل اسبان در آمد و اسبى توسن، لگدى بر او انداخت كه فورا قالب از جان شيرين بپرداخت و مرض شقاقلوس پاى عروه را فرا گرفت و او از طاعات عاديه خود باز نماند. وليد گفت: جزو فاسد را به قطع رضا دهد. رضا نداد، مرض سرايت به ساق كرد و وليد تأكيد نموده گفت: بدنت را فاسد خواهد كرد، اجازت داد و پاى او را به ارّه از ساق جدا كردند و پيرمرد بود و آهى بر نياورد و كسى او را نگاه نداشت و اين آيه كريمه بر زبان راند: لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا
[١] قسمتى از اين حكايت را مبرّد در كتاب خود الكامل ١: ١٤٠ آورده است.