تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٩٨ - در ذكر جماعتى از زنان كه علما، صبر و احتساب ايشان را نقل كردهاند
گفتم تو را چه شده است كه آن مال بسيار و دولت بسيارت نمانده و خواطرت را اندوهى نيست؟ بلكه سرور و شادى دارى؟ گفت: چون غايب شدى، مالى به دريا نفرستاديم جز آنكه غرق شد و تجارتى به صحرا كرا نكرديم كرا[١] جز آنكه تلف گرديد؛ فرزندان مردند و خدمتگزاران رخت بردند.
گفتم: خدايت رحمت كناد! در آن روزگاران، ملول و غمگين بودى و امروز بهجت و تمكين دارى! گفت: آرى، چون در نعمت دنيا بودم، بيم داشتم كه خداى حسنات مرا در دنيا تعجيل فرموده باشد و چون به فاقه و فقر در ماندهام، اميدوارم كه ذخيرهاى براى من در حضرت قدس الهى نهاده باشد.[٢] در اين مورد شعرى از ميرزاى وصال شيرازى، مترجم را به ياد آمد:
|
ميكشان خرم و زهّاد غمينند مگر |
گنه اميد فزايد به دل و طاعت بيم |
|
و طردا للباب بر سر قلم چنين مىگذارد:
|
اين سخن وه كه چه خوش گفت يكى مرد حكيم |
فقر اميد فزايد به دل و نعمت، بيم |
|
و از بعضى ايشان است كه گفت من و صديقى موافق به راهى در باديه مىرفتيم و راه را گم كرديم؛ ناگاه در طرف دست راست راه، خيمهاى به نظر آورديم و قصد خيمه نموديم و نزديك شده سلام داديم. از پس پرده زنى جواب سلام باز داد و پرسيد:
شما چه كسانيد؟ گفتيم: راه را گم كردهايم و اينك به اينجا رسيدهايم و خواستيم انسى حاصل كنيم و وحشت خود زائل نماييم.
گفت: روى بگردانيد تا بيرون آيم و به ترتيب حق ورود و شرط ورود شما پردازم.
پشت به طرف خيمه كرديم، بيرون آمد و گليمى براى ما بگسترد و گفت: بر اين گليم بنشينيد تا پسر من بيايد و خدمت شما را به انجام رساند. پس دامن خيمه را بر زد و به طرف باديه مينگريست و گفت: بركت اين ده را از خداى تعالى مسألت مىكنم زيرا كه شتر پسر من است و راكب غير از او به نظرم مىآيد.
راكب نزديك رسيد و فرياد برداشت گفت: اى ام عقيل! خداى عزّ و جلّ اجر تو را در
[١] كرايه.
[٢] بحار الانوار ٨٢: ١٥٢.