گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢١٤ - ٢٢٥ - از خداوند سؤال نمى شود
چون در سنه ثلاثين (لابد ٥٣٠) به نيشاپور رفتم چهار (چندين) سال بود كه خيام فوت نموده بود آدينه آن به زيارت او رفتم درختان امرود و زرد آن سر ازآن باغ كرد و چندان برگ شگوفه بر خاك او ريخته بود كه خاك او در زير گل پنهان شده بود. مرا ياد آمد آن حكايت كه به شهر بلخ از او شنيده بودم و به گريه افتادم ...
وقتى پاد شاه از خيام خواسته بود كه چه وقت روزى به شكار رود كه برف و باران نيايد؟ عمر آن روزها را اختيار و اعلام كرد همين كه سلطان سوار شد ابر آمد و باد بر خاست و برف و دمه در ايستاد خندهها كردند سلطان خواست بر گردد خيام گفت: پادشاه دل فارغ دارد كه همين ساعت ابر باز شود و در اين پنج روز نم نباشد سلطان براند و چنان شد كه خيام گفته بود.
٢٢٥- از خداوند سؤال نمىشود
قال الله تعالى: لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ (الأنبياء: ٢٣)؛ خداوند از آنچه كه مىكند سؤال نمىشود و آنها- معبودهاى باطل- سوال مىشود.
در اين كه خدا از كارهايش سوال نمىشود چند وجه گفته شده است:
١- نظريه متكلمين اشاعره است، كه مىگويند: چون فعل الله معلل به اغراض نيست، زيرا تعلل براى استكمال است و استكمال متفرع بر نقص و فقدان كمال، و واجب الوجود كامل است پس كار او هدف و غايتى- علت غايى- ندارد.
٢- ممكن است فلاسفه هم بگويند كه غرض از فعل خدا، ذات او است نه امر خارجى؛ فان العالى لايريد السافل، لذا از وجه فعلش سوال نمىشود چون غرض ذات اوست. ولى فلاسفه اين حرفها را در همهى مراتب نمىزنند و افعال جزئى خدا را تابع علل زايد مىدانند هر چند كه در مجموع علت غايى ذات او مىباشد.
٣- عظمت و خدايى او مانع است كه كسى از او سوال كند: لم فعلت؟ او را آمر