گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢١٢ - ٢٢٤ - ستاره شناسى
راهى گذر داشت. ابوريحان اسطرلاب خواست و ارتفاع بگرفت و طالع درست كرد و ساعتى انديشه نمود و بر پارهاى كاغذ بنوشت و در زير نهالى بنهاد، محمود امر كرد ديوارى كه به جانب شرق بود درى پنجمين بكندند و از آن در بيرون رفت و گفت آن كاغذ پاره بياوردند، ابوريحان بروى نوشته بود كه: از اين چهار در، هيچ بيرون نشود بر ديوار مشرق درى كنند و از آن بيرون شود.
محمود چون بخواند طيره گشت، و گفت او را به ميان سراى فرو اندازند، چنان كردند، مگر با بام ميانگين دامى بسته بود، ابوريحان بر آن دام آمد و دام بدريد و آهسته به زمين فرود آمد، چنانكه بروى افگار نشد، محمود گفت او را برآريد، بر آوردند، محمود به او گفت از اين حال بارى ندانسته بودى؟ گفت اى خداوند، دانسته بودم، گفت دليل كو؟ غلام را آواز داد و تقويم از غلام بستند و تحويل خويش از ميان تقويم بيرون كرد، در احكام آن روز نوشته بود كه مرا از جاى بلند بيندازند و ليكن به سلامت بزمين آيم و تندرست برخيزم، اين سخن موافق رأى محمود نيامد طيرهتر گشت او را شش ماه زندانى نمود.
سلطان محمود در پايان، روزى اقرار كرد كه مىگويند كه اين مرد را در عالم نظير نيست مگر بوعلى سينا؛ لكن هردو حكمش بر خلاف رأى من بود، پادشاهان چون كودك خرد باشند سخن بر وفق رأى ايشان بايد گفت.[١]
و نيز عروضى سمر قندى متوفاى قرن شش مىگويد: به عجوزهاش- دخترش- در ١٥ سالگى علم نجوم آموختم ولادت او در ٢٨ صفر ٥١١ بود ماه با آفتاب بود ميان ايشان هيچ بعدى نبود، پس سهم السعادة و سهم الغيب بدين علت هر در (دو ظ) بر درجه طالع افتاده بود، لذا او سؤالهاى مشكل را در اين علم جواب مىگفت مخدرات هروى روى به وى نهادند.
روزى پيره زنى به او گفت: پسرى از آن من، چهار سال است تا به سفر است و از وى هيچ خبر ندارم، بنگر تا از زندگان است يا از مردگان؟
[١] - چهار مقاله عروضى سمرقندى، ص ٦٦.