گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٩١ - ١٩٦ - عبرت، عبرت
مرا نيز با خود برد!!!.
٣- هيچ يك از تأليفات خود را براى مؤمنان و اهل علم خيلى مفيد نمىدانم، و اتفاقاً هيچ يكى از آنها مورد اقبال مردم واقع نشده است. و به عبارت ديگر گذشته از نداشتن مقام ثبوت، مقام اثبات هم نداشتهاند، بنا بر اين اثر مهم تأليفات من تأمين خواهش نفسم بوده و همين.
٤- در طول عمرم خدمت درستى به دين و متدينين نتوانسته ام، زيرا اولا: محيط كارم (قندهار) بسيار محدود و عقب مانده بود. ثانياً: فكر خودم ابتكار نداشت و نه روحم جاذبه خوبى داشت كه مردم را تحت تأثير عميق خود قرار دهم، چند مسجد و حسينيه و مدرسهاى كه ساختم امروز همه آنها در اثر تسلط كمونيستها شبيه بيكاره است وكمتر مورد استفاده!
در نجف اشرف به عنوان اين كه افغانى هستم كمتر مورد توجه بودم و لذا آنانى كه بهدرس من مىآمدند اندك بودند، نطق و علم من هم آنقدر عالى نبود كه براى محصلين كشش عمومى داشته باشد.
٥- در دوران انقلاب اسلامى كه حركت اسلامى افغانستان را تأسيس نمودم از باب اتفاق، نه ايران به ما كمك مالى و نظامى نمود، و نه پاكستان و لذا آن طور كه آرزو داشتم مصدر خدمت شده نتوانستم، كه بسيار برايم ناراحت كننده است، زيرا من اشتياق فراوان به مبارزه داشتم ولى خداوند مارا به كسانى مبتلا نمود كه نه فكر درستى داشتند و نه تقوى، لذا مبارزه ما دلخواه نبود و ضعف امكانات دايرهى عمل را ضيق نمود.
٦- هوش و فكر و احتياط و تقواى من هم از ديگران بالاتر نبوده و حتى از بسيارى معاصران، به مراتب پايينتر بوده، و من خيال مىكردم برتر از ديگرانم، زهى نادانى و بدبختى!.
٧- با اينكه در مصرف، كمال احتياط و سخت گيرى نداشتهام، زندگانىام غالباً خوب