گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٩٧ - ٢٠٥ - شعر ظريفى
حَتّى دَبَّتِ الْأَرَضَةُ مِنْ عَصَاهُ، فَأَكَلَتْ مِنْسَأَتَهُ (اى عصاه)، فَانْكَسَرَتْ، وَخَرَّ سُلَيْمَانُ إِلَى الْأَرْضِ، أَفَلَا تَسْمَعُ لِقَوْلِهِ عَزَّ وَجَلَّ: «فَلَمّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ الخ[١].
٢٠٣- سلامتى نفس
|
ديدم نوشتهاند به ديوار خانقا |
با خطّ دلپذير كه اين نيز بگذرد |
|
|
گفتم هزار حيف كه با صد هزار درد |
اين چند روز عمر به نا چيز بگذرد |
|
|
دى آمد و گذشت بهار آيد و رود |
صدها بهار ديگر و پاييزبگذرد |
|
|
هم روز روح بخش فرح زاى ما گذشت |
هم اين شب سيا و غم انگيز بگذرد |
|
|
ما را اگر سلامتى نفس آرزو است |
بايد تمام عمر به پرهيز بگذرد |
|
٢٠٤- قلب كل
كل فى فلك كه عكس آن نيز همان است و مانند سك مگس مانند موم- ساس، كيك و كسك و كوك و كلك و كبك و كمك- ارض خضرا- ربك فكبر.
٢٠٥- شعر ظريفى
|
گفتم صنما لعل لبانت نمكى |
گفتا كه چه دانى نمكى تا نمكى؟ |
|
|
گفتم كه مرخصم بكن تا بمكم |
گفتا كه مرخصى نه خيلى كمكى |
|
[١] - جلد ٦٣ بحار الانوار نقلًا عن روضة الكافى ١٤٤.