گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٦٧ - ١٧٩ - من چيستم؟
١- بدون شك ما در نفس خود معنى آنچه را كه به لفظ (من) از آن حكايت مىكنيم در مىيابيم و شكى نداريم كه همه انسانهاى ديگر هم مانند ما همين مشاهده را دارند، كه لحظه اى از آن در تمام لحظات زندگى و شعور خويش از آن غافل نيستيم.
معناى (من) چيزى از اعضاء و اجزاى ظاهرى و حسى و اعضاى باطنى بدن ما كه به وسيله حس و تجربه به آن آگاهى داريم نيست؛ زيرا گاهى از هريك و يا از همه اعضاى خود غفلت مىورزيم و تمام پيكر بدن را فراموش مىكنيم، و لى هر گز از من عفلت نمىورزيم، پس من غير از بدن و اجزاى بدن است.[١]
٢- اگر من (روح) بدن يا جزو بدن و يا خاصيتى از خواص موجوده در بدن مىبود، بايد مادى متغير و قابل انقسام مىبود؛ زيرا هر موجود مادى محكوم به تغيير تدريجى و قبول تجزيه و قسمت است؛ ولى ما وقتى به وجدان خود مراجعه مىكنيم خود را از اول زمان شعور و ادراك خود تاكنون يك شىء ثابت و غير متغير مىيابيم. و هيچ تغييرى در ذات و نفس و خوديت خود احساس نمىكنيم، همانى كه در دوره كودكى بودهايم در دوره جوانى وپيرى همانيم؛ ولى وجداناً بدن و اجزاى بدن و خواص خود را در طول عمر خود متغير مىيابيم و نيز ما خود را بسيط غير قابل انقسام مىيابيم كه تجزيه بردار نيستيم، پس مىدانيم كه نفس غير از بدن و خواص آن است.
آرى نفس محكوم به هيچ يك از احكام عمومى و لاينفك ماده نيست چنانچه بدن و اعضاى او محكوم به آن است. نتيجه مىگيريم كه نفس مادى نيست و مجرد است، و تعلقش ببدن تعلق تدبيرى مىباشد.
٣- هذا الذى نشاهده امراً واحداً بسيطا ليس فيه كثرة من الاجزاء و لا خليط من خارج، بل هو واحد صرف فكلّ انسان يشاهد ذلك من نفسه و يرى انه هو و ليس بغيره، فهذا المشهود امر مستقل فى نفسه، لا ينطبق عليه حد المادة و لا
[١] - اين وجه تغاير روح با بدن را به باثبات مىرساندند تجرد آن را.