صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤٣٢ - بعثت، منشأ تحول علمى- عرفانى در عالم
كه باز از بركات بعثت است مشاهده مىشود كه اين آيات را در عين حالى كه انسان گمان مىكند كه خوب، ظاهر است، لكن تا كنون كشف نشده است هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ ... وَ هُوَ مَعَكُمْ. [١] اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ [٢] اينها آياتى است كه نه مفسر مىتواند بفهمد، نه فيلسوف و نه عارف. هر كس ادعا كند كه معنى او را فهميده است، در جهل فرو رفته است. قرآن را
انَّما يَعْرِفُ الْقُرآن مَنْ خوطِبَ بِه [٣]
به وسيله «مَنْ خوطِبَ بِه» به يك عدّه معدودى از اولياى خدا و ائمه معصومين- عليهم السلام- تحويل داده شده است و به وسيله آنها يك حدودى كه قابل فهم است براى بشر تفسير شده است؛ لكن آنكه لطيفه وحى است همان آيه شريف «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» وقتى دست مفسِّر افتاده است «اللَّهُ [نُورُ] السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ» معنا كرده است كه هيچ مربوط به قرآن نيست. اين مفسرين در عين حالى كه زحمتهاى زياد كشيدهاند لكن دستشان از لطايف قرآن كوتاه است؛ نه از باب آنكه آنها تقصيرى كردهاند، از باب اينكه عظمت قرآن بيشتر از اين مسائل است.
مسئله معرفت اللَّه كه در قرآن مطرح است مىفرمايد كه به حسب نقل
ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِك [٤]
البته معنايش اين است كه آن طورى كه معرفت تو حقش است ما نشناختيم، نه
ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتى ايَّاك [٥]
او آن قدرى كه حق معرفت بشر است شناخته است، اما حظ معرفت بشر غير از آن چيزى است كه حق معرفت اللَّه است. حق معرفت اللَّه و حق عبادت اللَّه را، حتّى به حسب اين روايت، رسول اكرم كه بزرگترين عارف و بزرگترين عابد است مىفرمايد كه
ما عَرَفْناكَ وَ عَبَدْناكَ [٦]
اما نمىفرمايد كه ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتى إيّاك و ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتى ايَّاك [٧]؛ براى اينكه آن را ادا كرده، اما آن حظ انسانى و جلوه ظاهريه است و از براى
[١] سوره حديد، آيه ٣ و ٤: اوست آغاز و انجام و پيدا و نهان و او به همه چيز داناست ... و هر كجا باشيد او با شماست»
[٢] سوره نور، آيه ٣٥: «خدا نور آسمانها و زمين است»
[٣] بحار الأنوار، ج ٢٤، ص ٢٣٧- ٢٣٨، ح ٦: «بدرستى آن كسى قرآن را مىشناسد كه مورد خطابِ قرآن باشد»
[٤] بحار الأنوار، ج ٦٨، ص ٢٣: «آن چنان كه حق معرفت توست، ما تو را نشناختيم»
[٥] «نشناختيم تو را، آن قدرى كه حق معرفت من است به تو»
[٦] «ما حق معرفت تو و بندگى تو را نشناختيم»
[٧] ما بندگى تو را آن چنان كه حقِ بندگى توست بجاى نياوردهايم.