١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص

درس‌های اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٩ - در کیفیت عدم حرکت و عدم امور ناشی از حرکت

بیان صحیح مطلب

آنچه مقصود است عدم تدریجی لاحق است و این باید این گونه بیان شود: هر جزئی که موجود می‌شود عدمِ خودش منتفی شده است. پس وجود این جزء مقارن است بـا عدمِ عدم خودش. با آمدن جزء بعدی عدم جزء بعدی منتفی می‌شود و وجود جزء قبلی هم منتفی می‌شود؛ یعنی وجود و حدوث هر جزء بعدی مساوی است با حدوث عدم جزء قبلی. بنابراین همان طور که وجود اجزاء تدریجا پیدا می‌شود عدم لاحق اجزاء هم تدریجا پیدا می‌شود. اگر مطلب را به این بیان بگوییم، درست است.

بیان علامه طباطبایی

آقای طباطبایی در اینجا بحث را روی قوه و فعل برده‌اند. البته برای توضیح حرف مرحوم آخوند باید هم همین طور گفت، ولی ایشان توجه نکرده‌اند که این خلاف آن چیزی است که مرحوم آخوند ابتدائا گفته است.

ایشان می‌گویند راز مطلب این است که حرکت واقعیتی است مرکب از قوه و فعل؛ هر مرتبه‌ای قوه مرتبه بعد است (یعنی عدم مرتبه بعد است) و مرتبه بعد فعلیت مرتبه قبل است؛ یعنی آنچه در مرتبه قبل به حالت قوه و معدوم بود، در مرتبه بعد وجود پیدا می‌کند. باز مرتبه بعد قوه مرتبه بعد است، یعنی عدم مرتبه بعد است، و با آمدن مرتبه بعد فعلیت مرتبه بعد به وجود می‌آید و با آمدن آن فعلیت این عدم منتفی شده.

اشکال به بیان علامه طباطبایی

این بیان هم عدمهای سابق را توجیه می‌کند نه عدم لاحق را، و حال آنکه خود مرحوم آخوند گفت: بحث ما روی عدم لاحق است[١] .


[١] . توجه داشته باشيد كه بحث ما در حركت قطعی است. اگر حركت را به صورت توسطی اعتبار كنيممی‌شود شیء واحد بسيط مستمر. در حركت قطعيه می‌گوييم وجود تدريجی، نه وجود مستمر. درحركت قطعی امتداد و كشش هست ولی به هيچ‌وجه استمرار نيست، نه برای كل و نه برای جزء.استمرار فقط در حركت توسطی معنی دارد ولی اين ملازم است با اينكه حركت را امری بسيط بدانيمنه ممتد. اگر قائل به استمرار در باب حركت شويم قبلا حركت را امر بسيط غيرممتدی اعتبار كرده‌ايمكه اين امر بسيط غيرممتد دفعةً حادث شده است و بعد در زمان استمرار پيدا كرده. و اگر در بابحركت، امتداد (يعنی داشتن قابليت تقسيم، كه مقابل بساطت است) فرض كرديم، آنوقت ديگراستمرار در كار نيست. وقتی كه اين طور شد می‌شود وجود تدريجی، و همان طور كه يك وجودتدريجی هست يك عدم تدريجی هم هست. معلوم است كه ما در اينجا نمی‌خواهيم برای عدم يك واقعيت عينی در مقابل وجود قائل باشيم. كسیكه اصالت وجودی است و ماهيت را هم عينی نمی‌داند چگونه عدم را امری عينی می‌داند؟! بايد بهزبان فلاسفه آشنا شد [تا بتوان كلامشان را فهميد.] ما عدم را به عنوان امری كه اعتبار می‌شود در نظرمی‌گيريم و اينجا می‌خواهيم ببينيم نحوه اعتبار در باب اعدام چگونه است. پس ما برای عدم عينيتیقائل نيستيم، بلكه وجود، راسم عدم و مصداق اعتباری عدم است. بعد از اينكه وجود را مصداقاعتباری عدم دانستيم، همان وجودی كه مصداق اعتباری عدم است اگر تدريجی باشد، عدم هم به تبعتدريجی است.نكته ديگری كه بايد توجه داشته باشيد اين است كه همان طور كه قبلا هم گفتيم، اگر در باب حركتمی‌گوييم «اجزاء» مقصود اجزاء بالفعل نيست (حركت، يك واحدِ ممتد است) بلكه مقصود اجزائیاست كه جزء بودنشان به اعتبار و انتزاع و به قابليت تقسيم است. اشيائی در عالم وجود دارند كه حتیقابليت انتزاع جزئيت و قابليت تقسيم هم ندارند؛ مثلا ذهن نمی‌تواند برای خط جز در جهت طولقابليت تقسيم قائل بشود. خط در عرض و عمق اصلا قابليت تقسيم ندارد. سطح قابليت تقسيم درطول و عرض دارد، ولی قابليت تقسيم در عمق ندارد. اين، چيزی نيست كه به اعتبار ما بستگی داشتهباشد، اگر هم فرض كنيم فرض انياب اغوالی است، نه فرض واقعی. در فرض واقعی بايد آن شیءمفروض قابليت اين انقسام ذهنی را داشته باشد. نقطه، قابليت انقسام به طول و عرض و عمق راندارد. در ذات باری تعالی كه بسيط علی‌الاطلاق است قابليت تقسيم معنی ندارد. ولی حركت يك امرواحد ممتد غيرمنقسم غيرمتجزی است كه قابليت انقسام به اجزاء را دارد، چون كميت است. در حركت توسطی (اگر كسی قائل به آن شد) قابليت تقسيم هم نيست و مثل نقطه است؛ به حركتتوسطی می‌گويند: نقطه سياله. حركت توسطی حتی قابليت تقسيم را هم ندارد، ولی استمرار دارد. درحركت توسطی اعتبار جزء هم نمی‌شود ولی در حركت قطعی اعتبار جزء می‌شود.