تبيين براهين اثبات خدا - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ١٦٦ - نفي کاربرد فلسفي « ضرورت » و پاسخ آن
حاصل آن که « ضرورت » مفهومي بديهي است و داوري پيرامون واقعيت آن مسله اي فلسفي است و منطق همان معناي فلسفي را که از معقولات ثانيه فلسفي به شمار مي آيد ، در محدوده نسب و روابطي که در قضايا حاصل مي شود ، يعني در حوزه معقولات ثانيه منطقي به کار مي گيرد .
« ضرورت » على رغم وحدتي که در معناي آن موجود است ، همان گونه که اشاره شد ، در موارد مختلف احکام خاصي دارد و اشکالي که ذکر شد ، از آن جا ناشي شده است که اوّلاً ، براي ضرورت صرفاً معناي منطقي در نظر گرفته شده و کاربرد فلسفي آن که ناظر به اشيا و حقايق خارجي است ، انکار شده است ، و ثانياً ، ضرورت منطقي نيز منحصر به قضاياي تحليلي و گزاره هايي دانسته شده که محمول در متن موضوع حضور دارد .
مستشکل گمان برده است که ضرورت ، تنها در جايي است که يک موضوع مفروض در ظرف فرض و اعتبار ذهن در قياس با خود يا اجزاي خود قرار گرفته و همان موضوع متصور يا اجزاي آن بر آن حمل شود ؛ مانند « انسان انسان است » يا « جسم قابل ابعاد سه گانه است » .
بر اساس گمان فوق ، هر استدلالي که به نتيجه اي ضروري ختم شود ، ناگزير در حوزه تصورات و مفاهيم ذهني بوده و هيچ گاه از واقعيت خارجي و مصداق عيني يک قضيه حکايت نمي کند که از ضرورت صدق آن خبر داده مي شود ؛ ليکن پاسخ اين گمان همان است که « ضرورت » مختص به قضاياي تحليلي و همان گويانه نبوده و ذاتيات باب برهان را که اعم از ذاتيات باب ايساغوجي هستند نيز شامل مي شود .
ذاتيات باب ايساغوجي مفاهيمي هستند که در حوزه تعريف يک پديده اخذ مي شوند و حمل اين دسته از ذاتيات بر شيء در زمره قضاياي همان گويانه قرار مي گيرد ؛ لکن ذاتيات باب برهان مفاهيمي را که خارج از حوزه تعريف شيء