ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٢٨٥ - ٥ - قول بقياس و رأي
باشد عمل به آنها روا نيست و خدا شهادت داده به اين كه در نص تفريطى نشده و به اين كه پيغمبرش آن چه به ايشان نازل شده بيان كرده و به اين كه دين كامل شده است . پس به صحت پيوست كه « نص » همهء امور دين را استيفاء كرده بنا بر اين هيچ كس را به قياس و برأى خود يا راى غير نيازى نيست .
« از كسى كه به قياس عمل مىكند مىپرسم آيا هر قياسى حق است يا برخى حق است و برخى باطل ؟ اگر بگويد هر قياسى حق است سخنى محال گفته زيرا قياسها با هم تعارض پيدا مىكند و برخى از آنها برخى ديگر را ابطال مىنمايد و محالست كه دو ضد با هم حق باشد . و اينجا مورد نسخ يا تخصيص نيست تا از قبيل اخبار متعارضه ، بعضى ناسخ يا مخصص بعضى ديگر قرار داده شود . و اگر بگويد حق و باطل هر دو در قياسها هست مىگويم ميزان تشخيص حق از باطل چيست ؟
و چون چنين ميزانى كه صحيح را از فاسد جدا سازد در دست نيست همهء آنها باطل است و از قبيل ادعاء بى برهان .
« اگر ادعاء كنند كه خدا به آن فرموده است بايد گفت در كجا ؟ اگر بگويند آيهء * ( فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الأَبْصارِ ) * بر آن دلالت مىكند مىگويم « اعتبار » در كلام عرب جز بمعنى « تعجب » به كار نرفته چنان كه در قرآن مجيد است « و ان لم فى الانعام لعبرة » يعنى « لعجبا » و * ( « لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ » ) * يعنى « عجب » .
« شگفت انگيز اينست كه « اعتبار » بمعنى قياس باشد و بموجب آن خدا ما را به قياس فرموده باشد و بيان نكرده باشد كه چه را قياس كنيم ؟ و چگونه قياس كنيم ؟ و بر چه قياس كنيم ؟
« اين سخن در خور قبول نيست چه هيچ كس نمىتواند چيزى از دين را بداند جز اين كه خداى تعالى او را ، به زبان پيغمبرش ، بر آن دانا كرده باشد و در قرآنست * ( لا يُكَلِّفُ الله نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ) * .
« پس اگر آياتى و احاديثى را ياد كنند كه در آنها چيزى به چيزى تشبيه شده