تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٩ - ١- داستان اصحاب كهف در احاديث اسلامى
هنگامى كه سه ميل راه رفتند" تمليخا" به آنها گفت: برادران! پادشاهى و وزارت گذشت، راه خدا را با اين اسبهاى گرانقيمت نمىتوان پيمود، پياده شويد تا پياده اين راه را طى كنيم، شايد خداوند گشايشى در كار فرو بسته ما كند.
آنها اسبها را رها كردند، و پياده به راه افتادند، هفت فرسخ در آن روز با سرعت راه رفتند، اما پاهاى آنها مجروح شد، و خون از آن مىچكيد!.
چوپانى به استقبال آنان آمد، گفتند اى چوپان آيا جرعه شير يا آب دارى ما را ميهمان كنى؟ چوپان گفت آنچه دوست داريد دارم، ولى من چهرههاى شما را چهره شاهان مىبينم! اينجا چرا؟ من فكر مىكنم، شما از دقيانوس پادشاه فرار كردهايد.
گفتند: اى چوپان! حقيقت اين است كه ما نمىتوانيم دروغ بگوئيم، ولى آيا اگر راست بگوئيم درد سرى براى ما نمىآفرينى؟ سپس سرگذشت خود را شرح دادند.
چوپان خود را بر دست و پاى آنها افكند و بوسيد و گفت: برادران! آنچه در دل شما افتاده، در دل من هم افتاده است ولى اجازه دهيد گوسفندان را به صاحبانش برسانم، و به شما ملحق شوم، آنها قدرى توقف كردند تا او گوسفندان را رسانيد و بازگشت در حالى كه سگ او همراهش بود ...
اين جوانان نگاه به سگ كردند بعضى گفتند ترس اين هست كه او با سر و صداى خود راز ما را فاش كند، اما هر قدر خواستند او را از خود دور كنند حاضر نشد، گويى مىگفت بگذاريد من شما را از دشمنان محافظت كنم، (من هم رهرو اين راهم! ...).
اين هفت نفر به راه خود ادامه دادند در حالى كه سگ به دنبال آنها روان بود تا از كوهى بالا رفتند و در كنار غارى قرار گرفتند، بر در غار چشمهها و درختان ميوهاى يافتند، از آن خوردند و سيراب شدند، تاريكى شب فرا رسيد