تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٧ - تفسير و اينهم پايان كارشان
بر خاك فرو غلطيده بودند، زراعتها زير و رو شده بودند، و كمتر اثرى از حيات و زندگى در آنجا به چشم مىخورد.
گويى در آنجا هرگز باغ خرم و زمينهاى سرسبزى وجود نداشته، و نالههاى غمانگيز جغدها در ويرانههايش طنينانداز بوده است، قلبش به طپش افتاد، رنگ از چهرهاش پريد، آب در دهانش خشكيد، و آنچه از كبر و غرور بر دل و مغز او سنگينى مىكرد يكباره فرو ريخت! گويى از يك خواب عميق و طولانى بيدار شده است:" او مرتبا دستها را به هم مىماليد و در فكر هزينههاى سنگينى بود كه در يك عمر از هر طرف فراهم نموده و در آن خرج كرده بود، در حالى كه همه بر باد رفته و بر پايهها فرو ريخته بود" (فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى ما أَنْفَقَ فِيها وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها).
درست در اين هنگام بود كه از گفتهها و انديشههاى پوچ و باطل خود پشيمان گشت" و مىگفت اى كاش احدى را شريك پروردگارم نمىدانستم، و اى كاش هرگز راه شرك را نمىپوئيدم (وَ يَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً).
و از آنجا كه تمام سرمايه او همين بود چيز ديگرى نداشت كه بجاى آن بنشاند،" و نمىتوانست از خويشتن يارى گيرد" (وَ ما كانَ مُنْتَصِراً).
در حقيقت تمام پندارهاى غرور آميزش در اين ماجرا بهم ريخت و باطل گشت، از يك سو مىگفت من هرگز باور نمىكنم اين ثروت و سرمايه عظيم فنايى داشته باشد، ولى به چشم خود فناى آن را مشاهده كرد.
از سوى ديگر به رفيق موحد و با ايمانش كبر و بزرگى مىفروخت و مىگفت