تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٨ - ١- داستان اصحاب كهف در احاديث اسلامى
وزراى ششگانه او هر روز در منزل يكى جمع مىشدند، و آن روز نوبت" تمليخا" بود.
او غذاى خوبى براى دوستان تهيه ديد، ولى با اين حال پريشان به نظر مىرسيد (و دست به سوى غذا دراز نمىكرد، دوستان از او جوياى حال شدند) او گفت مطلبى در دل من افتاده كه مرا از غذا و آب و خواب انداخته است، آنها از ماجرا سؤال كردند.
او گفت: من در اين آسمان بلند پايه كه بدون ستون برپا است و كسى كه خورشيد و ماه را به صورت دو نشانه روشن در آن به حركت واداشته، و آن كس كه صفحه آن را با ستارگان زينت بخشيده، بسيار انديشه و مطالعه كردم، سپس به اين زمين نگاه كردم و با خود گفتم چه كسى آن را از آب بيرون آورد و گسترده ساخت؟ و چه كسى اضطراب آن را با كوهها آرامش بخشيد؟ سپس در حال خودم به انديشه فرو رفتم، و با خود گفتم چه كسى مرا از حالت جنينى به بيرون رحم مادر فرستاد؟ چه كسى به من از پستان مادر شير گوارا بخشيد و تغذيه نمود؟ و بالآخره چه كسى مرا پرورش داد؟.
از مجموع اين مسائل فهميدم كه همه اينها سازنده و آفريدگار و مدبرى دارد كه او حتما غير از" دقيانوس" است، هم او مالك الملوك است و حاكم بر آسمانها.
هنگامى كه اين سخنان را با صراحت و خلوص ادا كرد، آنچه از دلش برخاسته بود بر دل ياران نشست، ناگهان همگى بر پاى او افتادند و بوسه زدند و گفتند: اللَّه به وسيله تو ما را از ضلالت به هدايت دعوت كرد اكنون بگو چه كنيم؟!.
" تمليخا" برخاست مقدارى خرما از باغستانى كه داشت به سه هزار درهم فروخت و پولها را برداشت، و بر اسبها سوار شدند، و از شهر بيرون راندند.