تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٦ - ٣- پناهگاهى به نام غار
موذى، يك دنيا نور و صفا و توحيد و معنويت بود.
خطوط رحمت الهى بر ديوار چنين غارى نقش بسته، و آثار لطف پروردگار در فضايش موج مىزد، خبرى از بتهاى رنگارنگ مسخره در آن نبوده، و دامنه طوفان ظلم جباران به آن كشيده نمىشد.
انسان را از آن فضاى محدود و خفقان بار محيط جهل و جنايت رهايى مىبخشيد و در فراخناى انديشه آزاد غوطهور مىساخت.
آرى اين جوانمردان موحد آن دنياى آلوده را كه با تمام وسعتش زندان جانكاهى بود ترك گفتند، و به غار خشك و تاريكى كه ابعادش همچون فضايى بيكران مىنمود روى آوردند.
درست همچون يوسف پاكدامن كه هر چه به او اصرار كردند اگر تسليم هوسهاى سركش همسر زيباى عزيز مصر نشوى، زندان تاريك و وحشتناك در انتظار تو است، او بر استقامتش افزود، و سرانجام اين جمله عجيب را به پيشگاه خداوند عرضه داشت:" رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَ":" پروردگارا! زندان با آن همه دردهاى جانكاهش نزد من از اين آلودگى كه مرا به آن دعوت مىكنند، محبوبتر است، و اگر وسوسههاى آنها را از من دفع نكنى من در دام آنها گرفتار خواهم شد"! (يوسف- ٣٢).