فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٤١ - ٥ قدرت مقدّم بر فعل است
در استدلال نخست، قدرت مورد بحث، به معنى علّت تام گرفته شده است، علّتى كه هرگز از معلول خود جدا نشده ودر آن انفصال، امكان پذير نيست.
هرگاه بگوييم شرط تكليف داشتن چنين قدرتى است وآن بايد با فعل همزمان باشد، از عدم تحقّق مكلّف به (ايمان كافر) مى توان كشف كرد كه او داراى قدرت وتوان نبوده زيرا اگر دارا بود، حتماً ايمان تحقق مى پذيرفت.
در حالى كه شرط تكليف، داشتن قدرت، به معنى دوم است، يعنى آمادگى براى انجام تكليف وچنين شرطى در تمام كافران موجود است ونپذيرفتن ايمان، دليل بر نبودن آن نيست در اين صورت اشعرى مى تواند، وجود چنين قدرتى را شرط تكليف دانسته وپيوسته آن را با تكليف همراه بداند، هر چند فعل از او سر نزد وكوچكترين تالى فاسدى بر تقارن قدرت با فعل به اين معنى، مترتب نمى شود.
اگر اساس استدلال نخست، تفسير قدرت به معنى علّت تام است، اساس استدلال دوم، تفسير قدرت به معنى «مقتضى» وعلت ناقص است، زيرا قدرت به معنى اقتضاء است كه صلاحيت تعلّق بر ضدين را دارد نه علّت به معنى علّت تام، زيرا آن فقط به يك طرف توجه پيدا مى كند ودر اين صورت تالى فاسدى كه در استدلال قاضى است، براين تفسير متوجه نمى شود، زيرا لازمه چنين قدرتى، وجود ضدين(ايمان وكفر)نيست وقدرت به معنى استعداد، مستلزم وجود دو مقتضى متضاد در آن واحد است، نه دو مقتضى يعنى ايمان و كفر.
خلاصه در كلام مستدل دوگانگى روشن به چشم مى خورد از طرفى مى گويد:بايد در آن واحد كفر وايمان جمع شود واز طرفى مى گويد:قدرت بر ضدين تعلّق مى گيرد، لازم سخن اوّل، تفسير قدرت به علّت تام است ولازم سخن دوم تفسير به علّت تام واستعداد واقتضاء است.
حق اين است كه پاسخ هر دو صورت مسئله روشن است وهمگى مى دانيم كه قدرت به معنى استعداد، بر انجام فعل مقدّم است وبه قول محقق لاهيجى هر