تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٩٥ - در ذكر جماعتى از زنان كه علما، صبر و احتساب ايشان را نقل كردهاند
وام مىخواهى؟ الحاح كرد و گفتم به اين شرط مىدهم كه اگر خدايت شهادت روزى كرد، مرا در كنف شفاعت خود دارى. گفت چنين است. سه چوبه تير به او دادم يكى در كمان گذاشت و بر صف روميان رها كرد و يك نفر را به خاك هلاك انداخت. (و) چوبه ديگر در زه نهاد و افكند و ديگرى را به قتل آورد. چوبه سوم را نيز پرتاب داد و گفت: «السلام عليك يا ابا قدامة سلام مودّع»: «سلام بر تو باد اى ابا قدامه چون سلام وداعكننده». پس تيرى از صف كفّار رها شد و بر پيشانى جوان آمد، سر بر قربوس[١] نهاد. پيش رفتم و گفتم عهدى را كه كردى فراموش نكنى. گفت: آرى، ولى مرا با تو حاجتى است و اين است كه چون وارد مدينه شوى، مادر مرا ملاقات نمايى و خورجين مرا به او برسانى و او را از شهادت من بياگاهانى و مادر من همان زنى است كه موى خود را براى پايبند اسب تو هديه نمود و پارسال مصيبت پدر من باز رسيد و امسال اينك به مصيبت من دچار آمد. پس از اين كلام روح از بدنش مفارقت نمود. پس قبرى براى او حفر كردم و او را به خاك سپردم، خاك او را از شكم خود بيرون گذاشت.
و بعضى از رفقاى او گفتند: جوانى ساده لوح و بىتجربه بود، شايد بدون اجازه مادر از خانهاش بيرون آمده بوده است.
گفتم: زمين، خوب و بدو مقبل و مرتد را مىپذيرد. پس بر خاستم و دو ركعت نماز به جاى آوردم و خداى عزّ و جلّ را خواندم كه سرّ اين امر عجيب را بر من روشن فرمايد.
صدايى شنيدم كه اى ابا قدامه! دوست خدا را به حال خود گذار او را واگذاشتم و نزديك او ماندم تا مرغانى بر او فرود آمدند و او را خوردند.
پس چون وارد مدينه شدم، به خانه مادر او رفتم و در كوبيدم. خواهر آن جوان بيرون آمد و مرا ديد و به سوى مادر برگشت و گفت: اينك ابا قدامه است و برادر من با او نيست و در سال گذشته مصيبت پدر ديديم و امسال مصيبت برادر به ما رسيده است.
مادرش بيرون آمد و گفت: آيا براى تهنيت آمده [اى] يا براى تعزيت؟
گفتم: معنى اين سخن را ندانستم گفت: اگر پسر من مرده است، مرا تعزيت گوى و اگر به درجه شهادت نائل شده است، تهنيت فرماى. گفتم: نمرد، بلكه به شهادت فايز گرديد.
گفت: از شهادت او چه نشان دارى و آيا او را ديدى؟
[١] قربوس: كوهه زين.