تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٩٩ - در ذكر جماعتى از زنان كه علما، صبر و احتساب ايشان را نقل كردهاند
فرزندت عقيل بزرگ فرمايد. گفت: واى بر تو! مگر فرزند من مرده است؟
گفت: آرى. از سبب فوت او پرسيد. گفت: شتران درهم شدند و او را به چاهى افكندند. گفت: فرود آى و زمام ناقه قوم را بستان. پس گوسفندى به آن مرد داد و آن مرد كشت و طبخ نمود و طعام به نزد ما آورد، مىخورديم و از صبر آن زن تعجب مىكرديم و چون از طعام فراغت يافتيم، گفت: اى مردم! آيا از شما كسى قرآن را نيك مىداند؟ گفتيم: بلى. گفت: چند آيت بر من فرو خوان تا از مصيبت فرزند خود به آن تسليت پذيرم.
گفتيم: خداى عزّ و جلّ مىفرمايد: وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.[١] گفت: به خدايت قسم مىدهم كه اين آيات در كتاب خداى چنين است؟
گفتم: قسم به خداى كه در كتاب خداى چنين است.
گفت: سلام بر شما باد. پس از آن قدمهاى خود را برابر گذاشت و دو ركعت نماز به جاى آورد و گفت: «اللهم انى قد فعلت ما امرتنى به فأنجز لي كما وعدتني به و لو بقى احد لاحد.»: «خداوندا به درستى كه من به جاى آوردم آنچه را امر فرمودى پس وفا كن به آنچه وعده دادهاى و اگر كسى براى كسى باقى ماندى.» راوى گفت: چنان به خاطر من گذشت كه مىگويد هر آينه فرزندم براى حاجت من باقى مىماند، پس گفت هر آينه باقى مىماند محمد- ٦- براى امتش.
پس از نزد او بيرون شديم و مىگفتيم زنى به كمال عقل و بزرگى همت او نديدهايم.
خداوند خود را به تمامتر خصال و بزرگ جلال او ياد نمود و از آن پس چون دانست كه مرگ را پناهى و چاره و گريزگاهى نيست و جزع و ناصبورى سودى نمىدهد و گريه هالكى را بر نمىگرداند به سوى صبر جميل بازگشت نمود و فرزند را ذخيره اجر جزيل خواست كه روز حاجت و فقر و گرمى هنگامه حشر يارش شود و به كارش آيد.[٢] مانند اين حكايت است از ابن ابى الدنيا كه گفت مردى را با من آميزش و انسى بود، شنيدم نالان شده و بر بستر افتاده است. به عيادت او رفتم و او را در حال نزع و احتضار يافتم و مادرى عجوزه داشت و بر او نگران بود تا جان بداد و چشم او را بر هم نهاد و
[١] البقره/ ١٥٧- ١٥٥.
[٢] علامه مجلسى اين را در بحار الانوار ٨٢: ١٥٢ آورده است.