مقارنه مشروعيت حاكميت در حكومت علوى و حكومت هاى غير دينى - كريمى والا، محمد رضا - الصفحة ٨٠
تا بتوانند به رستگارى برسند و او را نمىرسد كه در اداره امور دنياى آنان دخالت كند.[١] مطابق چنين انديشهاى، در اين دوره، اقتدار فرمانروايان به مشيّت ذات واجب الوجود و به مقتضاى قضاوقدر الهى استناد داده شد و اينكه كليه قدرتها از اوست و همو سرنوشت انسانها و حكومت بر آنها را در اختيار فرد يا افراد خاصى قرار مىدهد بى آنكه امرى ديگر در اين مورد دخيل باشد.[٢] «جان لاك» در تثبيت اين نظرگاه چنين اظهار داشت:
هر قدرت مشروعى را كه هركس در هر زمان و مكان عليه ديگرى به كار برد، قدرتى است كه در نهايت خداوند به او عطا كرده است.[٣] «ژانبدن» انديشور فرانسوى قرن شانزدهم در توجيه نظريه مشيت الهى در اقتدار فرمانروا مىگويد:
چون حاكمان بنا بر مشيت الهى بر سر كار مىآيند، تا به عنوان نايبان او بر جماعت مردم حكومت كنند، پس بر ما فرض است كه حرمت آنان را نگه داريم و همواره با احترام از ايشان ياد كنيم؛ زيرا كسى كه به حكمران كشور خود اهانت كند، به منزله آن است كه به خداى خود، كه حكمران سايه او بر روى زمين است، بىحرمتى روا داشته است.[٤] «جيمزاول»، پادشاه انگلستان در كتاب خود حقوق پادشاهىهاى آزاد مدعى است كه شاه اقتدار خود را از خدا مىگيرد و مسئول مردمان روى زمين نيست. شاه برتر از قانون و فقط تابع خداست. بر هر شخصى اقتدار دارد و از اختيار حيات و ممات آنها برخوردار است؛ حتى اگر شاه شرير و بدكار باشد، مردم حق شورش عليه او را
[١] - همان، ص ٨٢.
[٢] - ر. ك: ابو الفضل قاضى، حقوق اساسى و نهادهاى سياسى، ص ٢٣٣.
[٣] - عبد الرحمن عالم، بنيادهاى علم سياست، ص ١٦٦.
[٤] - همو، حقوق اساسى و نهادهاى سياسى، ص ١٩١.