مقارنه مشروعيت حاكميت در حكومت علوى و حكومت هاى غير دينى - كريمى والا، محمد رضا - الصفحة ٣٤٢
افقهاى بقاطلبى انسان و پيمودن مسير ابديت او نيست كه از تمايلات درونى و مقدس انسان است. ثانيا، صرف تمسك به فهم بشرى، حتى براى سامان دادن به عرصههاى حيات دنيوى و ساحت فناپذير انسان نيز ناكارآمد مىباشد.
دوم، از جهت اعتقاد به خودمختارى افراطى انسان و آزادى بى حصر اوست؛ اصلى كه براساس آن انسان بار هيچ مسئوليت و تكليفى را مگر در راستاى حفظ آزادىهاى خويش برنمىتابد. چنين بينشى منشأ خودخواهىها و غرورى خواهد بود كه راه را بر هرگونه سلطهگرى و حريمشكنى انسان خواهد گشود.
سوم، از جهت طبيعتگرايى است كه براساس آن، اصالت به بعد طبيعى و جسمانى انسان داده مىشود و پىآمد آن اصالت لذات مادى و هواپرستى و در حقيقت فروكاستن انسان از درجات فوق حيوانى و نفى هرگونه فضايل معنوى و مرتبط با سعادت پايدار او مىباشد.
چهارم، به دليل «تساهل و تسامحى» است كه بينش انسانمدارى درصدد تثبيت آن مىباشد. امرى كه با پىآمد نسبيت و شكاكيت خود توان تخريب باورهاى بنيادين بشر و فروريختن استدلالهاى منتج و مردودانگاشتن هر امر كلى و مطلق به عنوان زيربناى قياسات منطقى و برهانى را داشته و در نهايت تمايل انسان به پذيرش حقانيت هر امر موهوم و خرافى و گرايش به پوچى و بىهويتى را در پى خواهد داشت.
ث) تفكر خدا محورى و جهانبينى توحيدى مبناى هستىشناختى حكومت علوى است. عمده جهات امتياز و اهميت جهانبينى الهى را مىتوان در ضمن وارد ذيل برشمرد:
نخست، آنكه در اين بينش، مدار هستى بر دايره وجودى بىمثال، غنى بالذات و مقتدر مطلق شناخته مىشود؛ كه داراى مالكيت مطلق بر تمام هستى بوده و كل هستى