مقارنه مشروعيت حاكميت در حكومت علوى و حكومت هاى غير دينى - كريمى والا، محمد رضا - الصفحة ٩٦
آن خداوند است. ازاينرو اگر حكومتى مأذون از آن حقيقت مطلق نباشد و به دور از امضا و رضايت او به سياست و تدبير امور بپردازد، به طور قطع حاكميتى غاصبانه و آمريتى جائرانه خواهد داشت.
حال اگر مراد از مشروعيت و حقانيت حكومت، قابليت توجيه عقلانى آن، در انتساب به حاكميت بالذات حق تعالى شد، سؤال اساسى آن است كه اين انتساب عقلانى در سايه چه معيار و ملاكى امكانپذير است؟ به عبارتى ديگر، چه موقع مىتوان گفت حكومت منبعث از اقتدار حق تعالى است و داراى مشروعيت و حقانيت است؟ اگر معيارى براى احراز اين انتساب به دست آورديم و براساس آن توانستيم از روى عقل بپذيريم كه چنين اقتدارى برخاسته از اقتدار حقيقى و بالذات خداى متعال است، به يقين اذعان خواهيم كرد كه هويّت اين اقتدار منطبق با اراده و خواست حق تعالى بوده و آن را نمودى روشن از حكومت الهى و دينى ارزيابى خواهيم كرد.
براى توجيه عقلانى انتساب حاكميت به اقتدار حقيقى بارىتعالى معيارهايى قابل تصور است:
١. انتساب حاكميت به اقتدار خداوند، در صورتى است كه صاحبان حاكميت، خود به معيارهاى الهى ايمان داشته باشند و همه سازمانها و نهادهاى قدرت به دست متديّنان اداره مىشوند؛
٢. انتساب حاكميت به اقتدار خداوند، زمانى است كه صاحبان حاكميت، مدافع و مروّج ارزشهاى الهى بوده با هنجارىهاى دينى سر ستيز نداشته باشند؛
٣. انتساب حاكميت به اقتدار خداوند، در صورتى است كه صاحبان حاكميت، اوامر و نواهى الهى را معيار واقعى در قانونگذارى دانسته از حدود الهى تخطّى نكنند؛
٤. انتساب حاكميت به اقتدار خداوند، موقعى است كه صاحبان حاكميت