مقارنه مشروعيت حاكميت در حكومت علوى و حكومت هاى غير دينى - كريمى والا، محمد رضا - الصفحة ٩٠
انديشه انتساب تمام امور و افعال به قضاوقدر و مشيت الهى و سلب مسئوليت از انسان، براى توجيه رفتار و كردارهاى افراد بيشتر از سوى دو گروه مطرح مىشده است:
گروه اول، كسانىاند كه به جهت تقصير و يا احيانا كوتاهى در زندگى به فرجامى ناگوار گرفتار مىشوند و براى سرپوش نهادن به تقصير خود، چنين سرانجام را به قضا و قدر الهى و سرنوشت گره مىزنند و گناه را به گردن آن مىافكنند.
گروه دوم، آنهايىاند كه مىخواهند از زير بار مسئوليتهاى دينى شانه خالى كنند و در پوشش «جبر» آزادى عمل داشته باشند و به كارهاى ناپسند خود رنگ خدايى دهند و بدين وسيله از هر نوع بدنامى نجات يابند و در حقيقت انديشه جبر را وسيلهاى براى قانونشكنى و بىبند و بارىهاى خويش قرار مىدهند.
در تاريخ اسلام، اولين بار انديشه جبر و قضاوقدر الهى براى توجيه حاكميت فرمانروايان جائر، در دوران تاريك حكومت امويان و از سوى معاويه، مطرح گرديد.[١] وى نه تنها مىكوشيد از طريق قدرت مادّى به سلطه خود استحكام بخشد، بلكه از ايدئولوژى دينى نيز كمك مىگرفت و به صراحت مىگفت: مردم! من با على عليه السّلام در مسئله خلافت، به نزاع و محاكمه برخاستم و خداوند به حقانيت من داورى كرد.
معاويه هنگامىكه خواست براى فرزندش يزيد، از مردم حجاز بيعت بگيرد، اعلام كرد كه خلافت او قضاى اله است و مردم در كارهاى خويش اختيارى از خود ندارند و پيوسته در ذهنها، اين فكر را پرورش مىداد كه آنچه خليفه به آن فرمان
[١] - على ربانى گلپايگانى، جبر و اختيار،( بحثهاى استاد جعفر سبحانى)، ص ٨( به نقل از: ابو هلال عسكرى، الاوائل، ج ٢، ص ١٢٥.