مقارنه مشروعيت حاكميت در حكومت علوى و حكومت هاى غير دينى - كريمى والا، محمد رضا - الصفحة ٧٩
تقويت شد كه «گر كوريوس هفتم» در شوراى اسقفان كه به سال (١٠٧٦ م) تشكيل شده بود خطاب به حاضران گفت:
چنان عمل كنيد كه جهانيان بدانند كه حلّ و عقد امور در آسمان با شماست، بر بساط زمين نيز مىتوانيد مدّعى باشيد كه به هركس برابر شايستگى او، امپراتورى، سلطنت يا قلمرو فرمانروايى بر همه مردمان را تفويض كنيد.[١] در اين دوره حكومت امرى كاملا دينى محسوب مىشد و شاه با احراز مشروعيت از سوى روحانى اعظم (پاپ) به طور رسمى به عنوان نيابت از نائبان خدا روى زمين به رتقوفتق امور مىپرداخت.
مرحله سوم، از سده چهاردهم و با ظهور برخى نويسندگان، چون «دانته» و «ويليام اكامى» آغاز مىشود. اينان با تكيه بر ديدگاههاى «ارسطو» در رساله سياست به نقادى نظريه اقتدار مطلق پاپ پرداختند.
در دهههاى نخستين سده چهاردهم، پيكار بر سر برترى مرجعيت روحانى و اقتدار دنيوى امپراتور به اوج مىرسد و با حمله همه جانبهاى كه مخالفان اقتدار مطلق به مواضع نظرى هواداران پاپ آغاز مىكنند، خللى جدى در اركان دستگاه پاپى ايجاد مىشود.[٢] «ويليام اكامى» دراينباره مىگويد:
اقتدار مطلق عيسى عليه السّلام تنها به اعتبار «پسر خدا» بودن اوست وگرنه حتى عيسى مسيح به عنوان «پسر انسان» ولايت ندارد.
او معتقد بود آنچه از پطرس قديس به پاپ تفويض شد، جز مرجعيت روحانى محدود نبوده است، لذا تنها وظيفه پاپ آن است كه در خدمت مؤمنان مسيحى باشد
[١] - همان، ص ٢٠.
[٢] - همان، ص ٥٥.