مقارنه مشروعيت حاكميت در حكومت علوى و حكومت هاى غير دينى - كريمى والا، محمد رضا - الصفحة ٧٨
كمترين انگيزه دينى براى دخالت در امر حكومت، بىهيچ ترديدى مورد تأييد و پذيرش واقع مىشود.
مرحله دوم، با گرويدن «قسطنطنين» امپراتور روم به دين مسيح آغاز مىشود. در اين دوره، مسيحيت به ديانت رسمى امپراتورى تبديل مىشود و كليسا، آزادى عمل بىسابقهاى مىيابد و به تدريج مناسبات پيشوايى روحانى و اقتدار سياسى در كانون انديشه سياسى قرار مىگيرد،[١] كه اين شروع قرون وسطى است.
اين مرحله كه با نضج مسيحيت و قوام سازمانهاى كليسايى توأم مىباشد، مشروعيت فرمانروايان تنها در صورتى است كه حكومتشان مورد تأييد و پذيرش مقامات كليسا باشد، تا با اين تأييد، خداوند قدرت و شكوه كافى به فرمانروايان عطا كند و آنان بتوانند سلطنت و حكومت كنند.
در اين دوره پاپ، نايب خدا روى زمين به شمار مىرفت و مىبايست، او يا نمايندهاش تاج پادشاهى را بر سر پادشاه مىگذاردند تا بدين ترتيب شاه، لايق سرپرستى امور اين جهانى بر طبق اراده خداوند و معيارهاى دينى شود.
اساسىترين نصّى كه براى توجيه چنين مقام والا براى پيشواى روحانى مورد تمسّك قرار مىگرفت، آيه نوزدهم از فصل شانزدهم انجيل متى بود كه در آن عيسى مسيح عليه السّلام خطاب به «پطرس حوارى» مىگويد:
من كليدهاى ملكوت خدا را در اختيار تو مىگذارم، تا هر درى را بر روى زمين ببندى، در آسمان بسته شود و هر درى را بگشايى، در آسمان نيز گشوده شود.
اين آيه را دليلى مىدانستند بر انتقال ولايت از عيسى مسيح عليه السّلام به پطرس حوارى و از او به پاپ و مقامات كليسا.
در اين فضاى فكرى، ايده تفوّق «پاپ اعظم» بر تمام امور دنيوى به اندازهاى
[١] - ر. ك: سيد جواد طباطبائى، مفهوم ولايت مطلقه در انديشه سياسى سدههاى ميانه، ص ١٣.