گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢١٣ - ٢٢٤ - ستاره شناسى
منجم برخاست و ارتفاع بگرفت و درجه طالع درست كرد و زايجه بر كشيد و كواكب ثابت كرد و گفت: كه پسر تو باز آمد، پيره زن طيره شد و گفت: اى فرزند آمدن او را اميد نمىدارم، همين قدر بگو كه زنده است يا مرده؟ گفت مىگويم كه پسرت آمده است برو اگر نيامده باشد باز آى تا بگويم كه چون است پيره زن به خانه آمد ديد كه پسر آمده بود و بار از درازگوش فرو مىگرفتند، پسر را در كنار گرفت دو مقنعه بر گرفت و به نزديك او آورد و گفت: راست گفتى پسر من آمد ... پدرش از او سؤال كرد به چه دليل گفتى واز كدام خانه حكم كردى؟ گفت بدينها نرسيده بودم، اما چون صورت طالع تمام كردم، مگسى در آمد و بر خلاف درجه طالع نشست، بدين علت بر باطن من چنان روى نمود كه اين پسر رسيده.[١]
و نيز آورده است كه حكيم موصلى از طبقه منجمان خدمت «خواجه نظام الملك طوسى» كردى و با او مشوره نمودى، منجم بهخاطرى پيرى از خواجه خواست تا او را معاف بدارد و در نيشابور بماند، خواجه از او از أجل خود سؤال كرد، منجم گفت: پس از فوت من به ششماه. خواجه اسباب راحتى و ترفيه حكيم فراهم نمود. هر گاه كسى از نيشاپور رسيدى خواجه از حال حكيم سؤال كردى و ازخبر سلامت او خوش دل همى بود تا در سنه ٤٨٥ آيندهاى از نيشاپور در رسيده خبر فوت حكيم را در نيمه ربيع الاول به خواجه داد و خواجه رنجور دل شد. اوقاف را سجل كرد و ادارات راتوقيع كرد و وصيت نامه بنوشت و بندگانى را آزاد كرد و قرضى كه داشت بگذارد. آن جا كه دست رسيد خشنود كرد خصمان را بحلى خواست تا رمضان اندر آمد و به بغداد بر دست آن جماعت شهيد شد!
و نيز سمرقندى مذكور مىگويد: از عمر خيام در سنه ٥٠٦ در شهر بلخ شنيده است كه او گفته بوده: گور من در موضعى باشد كه هر بهارى شمال بر من گل افشان مىكند.
[١] - چهار مقاله سمرقندى، ص ٦٩.