همپاى انقلاب - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ٣٥٨ - خطبه اول
در باره شخصيت على عليه السلام نه من و نه غير از من و نه پيشينيان و نه آنها كه بعد از من مىآيند، هيچ كس نمىتواند به طور كامل سخن بگويد. ما تنها در حدّ توان خود، گوشههايى از ابعاد شخصيت ايشان را بيان مىكنيم.
وقتى از مقام امامت و الهام و اتصال على عليه السلام به جهانِ غيب مىگذريم، به شخصيت علمى و فكرىِ على عليه السلام مىرسيم.
از بزرگان علم، فلسفه، عرفان و حكمت بشرى، آثار بسيار زيادى به جاى مانده است اما وقتى آنها را با سخنانِ به جاى مانده از على عليه السلام مقايسه مىكنيم، مىبينيم كه آثارِ به جاى مانده از بزرگترين دانشمندان در زمينههاى فلسفه، حكمت، انديشه و عرفان، اصلًا قابل مقايسه با سخنانِ به جاى مانده از امير المؤمنين نيست.
من چند جمله از خطبه اوّل نهج البلاغه را به عنوان شاهد مثال ذكر مىكنم. همچنان كه خواهيد ديد، هر جمله اين خطبه، يك كتاب بلكه يك علم است؛ آن هم نه علمى كه در دسترسِ همگان باشد. امير المؤمنين عليه السلام در اين خطبه مىفرمايد:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى لا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ لا يُحْصِى نَعْماءَهُ الْعادُّونَ وَ لا يُؤَدِّى حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ، الَّذِى لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لا يَنَالُهُ غَوْصُ الفِطَنِ الَّذِى لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لا اجَلٌ مَمْدُودٌ. فَطَرَ الْخَلائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَشَرَ الرِّيَاحَ بِرَحْمَتِهِ وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدانَ ارْضِهِ. اوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الاخْلاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الاخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ انَّهَا غَيْرُ الْمَوصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اشَارَ الَيْهِ وَ مَنْ اشَارَ الَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ ...»[١]
[سپاس خدايى را كه سخنوران در ستودنِ او بمانند و شمارگرانْ شمردنِ نعمتهاى او ندانند، و كوشندگانْ حقِّ او را گزاردن نتوانند. خدايى كه پاى انديشه تيزگام در راه شناسايىِ او لنگ است، و سرِ فكرتِ ژرف رو به درياى معرفتش بر سنگ. صفتهاى او ناشدنى است و به وصف در نيامدنى، و در وصف ناگنجيدنى، و به زمانى مخصوص نابودنى. به قدرتش خلايق را بيافريد، و به رحمتش بادها را بپراكنيد، و با خرسنگها لرزه زمين را در مهار كشيد. سر لوحه دين، شناختنِ اوست؛ و درست شناختن او، باور داشتن او؛ و درست باور داشتن او، يگانه انگاشتن او؛ و يگانه انگاشتن، او را بسزا اطاعت نمودنِ او؛ و بسزا اطاعت نمودنِ او، صفتها را از او زدودن، چه هر صفتى گواه است كه با موصوفْ دو تا است و هر موصوفْ نشان دهد كه از صفتْ جدا است.
پس هر كه پاكْ خداى را با صفتى همراه داند، او را با قرينى پيوسته؛ و آن كه با قرينش پيوندد، دو تايش دانسته؛ و آن كه دو تايش خوانَد، جزء جزءاش داند؛ و آن كه او را جزء جزء داند، او را نداند؛ و آن كه او را نداند، در جهتش نشانَد؛ و آن كه در جهتش نشانَد، محدودش انگارد.]
شرح دهندگان نهج البلاغه با تمام زحماتى كه مىكشند نمىتوانند به عمق معناى سخنان امير المؤمنين عليه السلام پى ببرند. اين مقام و شخصيتِ علمىِ حضرت على عليه السلام است.
شخصيت والاى علمىِ على عليه السلام آن قدر
[١]-/ ر. ك: نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، خطبه ١، ص ٢.