همپاى انقلاب - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ٢٧٧ - خطبه دوم
رژيم حاكم بود و با بنى عباس نيز مانند بنى اميه برخورد مىكرد و شيعيان خود را از ورود در دستگاه بنى عباس نهى مىفرمود و با مأموران حكومتى برخوردِ شيرين نمىكرد.
ابن ابى لَيلى قاضى حكومت بنى عباس بود. سعيد به او گفت: بيا به ديدن امام صادق عليه السلام برويم. ابن ابى لَيلى پرسيد:
چرا به ديدنِ او برويم؟
سعيد گفت: براى ديدن و بحث علمى برويم و يك بحثى را مطرح كنيم. سعيد و ابن ابى لَيلى با هم به حضور امام صادق عليه السلام رفتند. امام صادق عليه السلام با سعيد احوالپرسى كرد و حالِ خودش و خانوادهاش را پرسيد.
بعد فرمود: شخصى كه با شما آمده، كيست؟
سعيد گفت: اين شخص، ابن ابى لَيلى، قاضىِ حكومت است.
امام صادق عليه السلام نگاهى به ابن ابى لَيلى انداخت و فرمود: تو قاضىِ مسلمانان هستى؟
گفت: بله. امام فرمود: مال اين شخص را مىگيرى و به فرد ديگرى مىدهى و مالِ فردِ ديگرى را مىگيرى و به اين شخص مىدهى.
شخصى را كتك مىزنى و ديگرى را زندان مىكنى. با چه اجازه و بر چه اساس و ميزانى اين كارها را انجام مىدهى؟
اى ابن ابى لَيلى! بترس از آن روزى كه آسمان مانند نقره داغ مىشود و زمين هم داغ مىشود و اين مردمى كه در باره آنها حكم كردهاى، مىآيند در نزد خداوند و از تو شكايت مىكنند و تو در آن زمان هيچ پناهى ندارى.
آيا از خدا نمىترسى؟ ابن ابى لَيلى مىگويد: من به حالى افتادم كه نمىتوانستم بنشينم و نمىتوانستم از جايم برخيزم و جهنم را با چشمِ خودم مىديدم. امام صادق با مأموران حكومتى اين گونه برخورد مىكرد.
در دوران زندگى امام صادق عليه السلام، حكومت بنى اميه، تضعيف شده بود؛ زيرا سران حكومت وقت، مردم را به فراموشى سپرده بودند و خود به هرزگى و عياشى مشغول بودند و براى تأمين مخارجشان، هزينههاى زيادى را بر مردم تحميل مىكردند.
در نتيجه، در مناطق مختلف، مخالفانى به وجود آمده بودند و مقاومتهاى منطقهاى شروع شده بود. روز به روز حكومت مركزى بنى اميه بيشتر تضعيف مىشد. به همين دليل، اعمال محدوديتها و فشارهاى سياسىِ آنها بر امام صادق عليه السلام كاسته شده بود.
امام صادق عليه السلام از اين فرصت، به بهترين شكلِ ممكن براى تبليغ دين استفاده كردند.
با روى كار آمدن بنى عباس، منصور دوانيقى بيش از همه به آزار و اذيت امام صادق عليه السلام پرداخت. منصور به مقام و نفوذ علمى و معنوى امام صادق عليه السلام حسد مىبُرد. او مىخواست كه مردم، او را به عنوان خليفه پيغمبر صلى الله عليه و آله بشناسند.
حتى روزى منصور به بالاى منبر رفت و به مردم گفت: مردم! من سلطان خداوند و قدرت خداوند در روى زمين هستم.
من امينِ پروردگار بر شما و اموال شما هستم.
چيزى را نمىگويم و عمل نمىكنم، مگر اينكه خداوند دستور داده باشد. بر شما واجب است كه فرمانهاى مرا اطاعت كنيد و مرا به عنوان خليفه رسول الله بشناسيد. با اين حال، مردم هرگز اين مقام معنوى را براى او قائل نبودند.
منصور دوانيقى خودش نسبت به امام صادق عليه السلام كينه و دشمنى داشت و چنين نبود كه دشمنى و بد رفتارىِ او با امام صادق اثرِ تحريكِ مأمورانِ زيردستش باشد.
منصور چندين بار امام صادق عليه السلام را به جاهاى مختلف، تبعيد كرد و چندين بار تصميم به كشتنِ ايشان گرفت تا سرانجام، اين جنايت بزرگ را مرتكب شد و ايشان را به شهادت رسانيد. امام صادق عليه السلام در چنين