همپاى انقلاب - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ٩٤ - خطبه اول
نه تقواى نسبى.
حاكميّت جوّ تقوا و تقوا پيشگى در جامعه، اهميتِ بسيار فراوان دارد. وقتى مىتوان گفت جامعهاى، جامعه اسلامى است كه جوّ حاكم بر جامعه، جوّ تقوا و تقوا پيشگى باشد.
در حاكميّت جوّ تقوا و در اجتماع متقينْ گناه، معصيت، انحراف، مستضعف، مستكبر، محروم، ثروتاندوز، زورگو، زور شنو، مظلوم، ستمگر، قدرتطلب، فرصتطلب، آدمِ سَرخورده و عقدهاى وجود ندارد.
ممكن است در جامعهاى تعداد افرادى با تقوا زندگى كنند؛ امّا تا هنگامى كه جوّ و فرهنگ حاكم بر جامعه و جريانهاى فكرى، سياسى و غير سياسى و عملكردها، در تحت شعاع تقوا قرار نگرفته است، چنين جامعهاى يك جامعه با تقوا نيست.
عدم حاكميّت تقوا بر افراد و جامعهها موجب مىشود كه رفتار آنها آميخته با تضادها و ناهمگونىها گردد. ممكن است فردى با رژيم شاه مبارزه كند، در اين راه كتك بخورد و شكنجه شود؛ اما مرتكب كارهايى زشت هم بشود؛ زيرا اين شخص هنوز تحت كنترل و حاكميّت تقوا قرار نگرفته است.
حضرت على عليه السلام در مورد آثار تقوا مىفرمايد:
«فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ وَ ذَخيرَةُ مَعَادٍ وَ عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ بِهَا يَنْجَحُ الطَّالِبُ وَ يَنْجُو الْهَارِبُ وَ تُنَالُ الرَّغَائِبُ. فَاعْمَلُوا وَ الْعَمَلُ يُرْفَعُ وَ التَّوْبَةُ تَنْفَعُ وَ الدُّعَاءُ يُسْمَعُ.»[١]
[همانا ترس از خدا كليد درستىِ كردار است، و اندوخته قيامت را به كار، و از هر بندگى موجب رهايى، و رهايى از هر تباهى.
بدان، حاجتِ خواهنده روان است و گريزنده در امان، و خواستهها در دسترسِ خواهان پس كار كنيد حالى كه عمل «به سوى خدا بالا مىرود» و توبه سود مىدهد، و دعا شنيده مىشود.]
خصلتهاى بد و زشت و صفات مذموم اخلاقى، نه تنها انسان را آزار مىدهند؛ بلكه انسان را منحرف و اسير مىكنند.
آنچه مىتواند انسان را از اسارتِ اينها نجات بخشد، تقوا است كه «عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ»؛ آزاديبخشِ از هر بندگى است.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: كليدِ درستى و استوارىِ كارها، تقوا است. اگر تقوا در جامعه حاكم شد، ناهنجارىهاى اجتماعى از بين مىرود، فسادهاى اقتصادى مانند بازار سياه و صفِ مصنوعى و احتكار و بخل ورزيدنِ ثروتمندان و حرصِ بىپايانِ مالكان منزلهاى اجارهاى از بين مىرود.
همه اين مشكلاتِ سخت، از بىتقوايى به وجود مىآيند.
يكى از مشكلات پيچيده اجتماعى ما، درگيرى مالك و مستأجر است. تعداد بسيارى از مالكان، خانههاى فراوانى دارند و با وجود اينكه افراد زيادى در به در به دنبال خانه اجارهاى مىگردند، اينها خانههاى خود را اجاره نمىدهند. اين نتيجه حرص بىپايان و بىتقوايىِ اين مالكان است كه از ترس آنكه مستأجر، ديرتر از موعد مقرّر منزل را تخليه كند، اصلًا منزل را اجاره نمىدهند.
اگر تقوا بر انسان حاكم باشد، اگر ما نيز همچون ابو ايّوب انصارى بوديم، مشكل مسكن اينچنين سخت و پيچيده نمىشد. وقتى مهاجرين از مكّه به مدينه آمدند، ابو ايّوب انصارى خانه خود را در اختيار مهاجران گذاشت و خودش در بيرون منزل زندگى كرد.
مستأجران به من نامه مىنويسند كه شما جلوِ تخليه اجبارى منازلْ به درخواست مالك
[١]- نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى، خطبه ٢٣٠، ص ٢٦٣.