همپاى انقلاب - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ١٣٧ - خطبه اول
ذلِكَ»؛ آرى، بلكه از اين هم بدتر خواهد شد.
چنان روزى بر شما فرا مىرسد كه اين انسجام و اين وحدت را از دست مىدهيد و دشمنان و كفّار بر شما مسلط مىشوند.
مؤمنين خالص را مانند دانهاى كه مرغ، او را جدا مىكند و مىخورد، جدا مىكنند و محو مىكنند تا اينكه به همه شئون زندگى شما مسلط شوند.
پيامبر صلى الله عليه و آله لشكر اسامة بن زيد را تجهيز كرد و تلاشِ فراوان براى حركتِ آن نمود تا آن آفتِ هميشگىِ انقلابها در اسلام رخنه نكند و بدان آسيب نرساند؛ امّا اسلام، اين حركتِ خدايى هم مصون از آن قاعده كلّىِ آسيبِ انقلابها نمانْد. بالاخره طولى نكشيد كه انحرافْ حاصل شد، انحرافاتِ ديگر هم روىِ كار آمد.
سرانجام، وضع بدانجا رسيد كه معاويه به نام اسلام، بر مردم خلافت كرد و به نام امير المؤمنين مشهور شد و بساط اسلام تبديل به سلطنتِ يزيدها و بنى عباسها گرديد.
آن انحرافهاى اوّل، چنين نتيجهاى را داد.
اسلام با انقلابهاى ديگر، يك تفاوتِ اساسى داشت و آن اين بود كه: خاندان پيغمبر و علاقهمندان آنها در مقابل اين انحرافات و خطاها ايستادگى كردند. آنها به قيمتِ بسيار گرانى، اصلِ پيكره اسلام و قرآن را حفظ كردند، به گونهاى كه حتى بعد از ١٤ قرن، اگر كسى بخواهد اين اسلام را پياده كند، مىتواند به اسلام اصيل و نابْ دست يابد و اسلام واقعى در دسترس او قرار مىگيرد. در طول تاريخ اسلام، وفاداران راستين پيامبر و وحىْ چنين هنرى به خرج دادند و نتيجه هم گرفتند.
سالهاى سال، به نام اسلام، حكومت مىشد؛ اما جلوه و الگوى اين اسلامِ حاكم در جامعه، هارون الرشيدها و مأمونها بودند و اگر هدايتگرى چون امام رضا عليه السلام مىآمد نفس بكشد، حقّ نفس كشيدن به او نمىدادند و نداى آزادى و اسلام و عدالت را در گلوى ايشان خفه مىكردند.
مثال ديگر راجع به آسيب يافتنِ انقلابها در عصر خودمان، نهضت اصلاحطلبىِ مشروطه است كه هنوز، حتى صد سال از آغازِ دوران آن نگذشته است.
ببينيد مشروطه در عرض هفتاد و هفت سال، از كجا به كجا رسيد.
نهضت مشروطهطلبى به دست طباطبائىها، بهبهانىها، نورىها و اصفهانىها و به فرمان مراجع نجف آغاز گشت و به پيروزى رسيد؛ امّا در مقام پياده كردن و عمل كردن، منجر به سلطنتِ خاندان و دربار منحوسِ پهلوى شد. دستاورد مشروطه براى ما، حكومت پهلوى شد.
هر چند، مشروطه از اوّل و در باطنِ خود ضعفهايى را داشت. قانون اساسى را كه مىنوشتند، نظام شاهى را قبول كردند و گفتند:
شاه باشد، امّا خوب باشد. آخر اين كه جمع متناقضين است، مگر شاه هم خوب مىشود؟! مگر مىشود يك چيز، هم سياه باشد و هم سفيد باشد؟ مگر مىشود يك چيز هم سبك باشد هم سنگين باشد؟ ولى توجه نكردند كه اين نظريه، جمعِ دو چيز متناقض است.
مگر مىشود دربار باشد، اما دربارِ خوب؟
مگر ما دربارِ خوب هم در دنيا داريم؟ مگر در جهان، شاه و دربارِ خوب هم تصوّر مىشود؟
اين ضعف را نهضت مشروطه در باطنِ خود داشت و از همين ضعف، ضربه خورد.
من نمىخواهم در اينجا در باره اينكه چرا مشروطه اين ضعفها را داشت، سخن بگويم، زيرابحث ما راجع به اين نيست؛ امّا مىخواهم بگويم: مشروطه براى آزادى آمده بود، تبديل به استبداد شد؛ براى نظارتِ فقها بر قوانين آمده بود، تبديل به نظارتِ سفارتِ آمريكا شد؛ براى اصلاح آمده بود،