همپاى انقلاب - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ٣٥٧ - خطبه اول
به خدا سوگند، پسر ابو طالب از مرگ بى پژمان است، بيش از آن كه كودك پستانِ مادر را خواهان است ...]
امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اى عباس و اى ابو سفيان! فتنه از هر سو برخاسته و انقلابِ نوپاى اسلام را تهديد مىكند. نبايد گذاشت وحدت مسلمانان به هم بخورد. از تفرقه، اختلاف و هرج و مرج بترسيد و راه سلامت در پيش گيريد.
اگر همه مدينه پر از لشكريانِ من باشد، من آنها را براى چه مىخواهم؟ براى برادر كُشى؟! براى اينكه به خلافت برسم؟! بدانيد كه اين لقمه شيرينى نيست.
آبى گنديده است.
مسئوليتِ يك ملت بزرگ و يك انقلابِ الهى را به گردن گرفتن و اين كشتى را به ساحل نجات رساندن، كار آسانى نيست.
شيرينى ندارد. آبى تلخ است كه هر كس بخواهد آن را فرو بَرَد، گلوگيرِ او خواهد شد.
بعد فرمود: من بر سرِ دو راهى گير كردهام.
اگر حرف بزنم و از حقّ خلافتِ خود دفاع كنم، مىگويند: ببينيد، على چقدر حريص به قدرت است! و اگر سكوت كنم، مىگويند: ترس و ناتوانى، او را فرا گرفته است!
على عليه السلام خانهنشين شد و بيست و پنج سال گذشت تا اينكه در سال سى و پنج هجرى گروهى از مسلمانان شورش كردند. در آن شورش، عثمان كشته شد. بزرگان صحابه، نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند كه با او بيعت كنند؛ اما على، خلافت را نپذيرفت. تا اينكه اصرار كردند و خلافت را به على تحميل كردند.
على عليه السلام براى اينكه خلافتِ آنها را نپذيرد، فرمود:
«دَعُونى وَ الْتَمِسُوا غَيْرى ... وَ انَا لَكُمْ وَزيراً خَيْرٌ لَكُمْ مِنّى اميراً.»[١]
[مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد ...
من اگر وزيرِ شما باشم، بهتر است تا اميرِ شما باشم.]
مالك اشتر نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و گفت: اين حرفها چيست كه مىگويى و از قبولِ خلافت خوددارى مىكنى؟! آيا فراموش كردهاى كه دختر پيامبر صلى الله عليه و آله را سوارِ مركوب مىكردى و درِ خانه تك تكِ صحابه مىرفتى و مىگفتى: شترِ خلافت را از مسيرش منحرف نكنيد؟
امروز كه شتر خلافت درِ خانه تو خوابيده است، چرا آن را رد مىكنى؟ على عليه السلام فرمود:
مالك! شرايط عوض شده است. آن برخورد مربوط به شرايطِ بيست و پنج سال پيش بود.
حالا شرايط ديگرى حاكم شده است.
بالاخره على بن ابى طالب در سال ٣٥ هجرى خلافت را پذيرفت. غوغاها برخاست.
جنگ جمل به راه افتاد. جنگ نهروان راه افتاد. جنگ صفّين راه افتاد. توطئه حكميّت پيش آمد.
تا اينكه در سال چهل هجرى در نيمه ماه رمضان، على عليه السلام تصميم گرفت كار را يكسره كند. قرارگاهى در نُخَيله ايجاد كرد.
شمشيرِ خود را كشيد و بر روىِ دوش گرفت و گفت: اگر هيچ كس با من نيايد، من به تنهايى به شام خواهم رفت.
مردم كم كم جمع شدند. بسيجىها آمدند و قرار بود همين روزها، روز نوزدهم، بيستم يا بيست و يكم، على عليه السلام به سوى شام حركت كند. در سحرگاهِ روزى مانند امروز، در يك توطئه شرورانه و خطرناك، على بن ابى طالب عليه السلام در محراب عبادت به دستِ گروهى به نام «خوارج»، ترور شد و به شهادت رسيد و در بيست و يكم ماه مبارك رمضان، به رسول الله صلى الله عليه و آله پيوست.
[١]- نهج البلاغه، خطبه ٩٢.